شعر یاس


شعر من همیشه نیمه کاره است

مقاله ای مبسوط در مورد حافظ

به نام خدا

چکیده مقاله بیوگرافی حافظ شیرازی

سابقه شعر در ایران به دوران باستان بر می گردد. شهره‌ی برخی شاعران ایرانی همچون فردوی ، سعدی ، حافظ ، مولوی ، عمر خیام و نظامی از مرزهای ایران فراتر رفته و شهرتی جهانی دارند که در میان این شاعران چیره دست ترین غزل سرای فارسی شمس الدین محمد حافظ است که در قرن هشتم هجری رشد و نبوغ پیداکرد که به تفسیر تذکره نویسان تخلص حافظ به وی به خاطر حفظ بودن قرآن است. جمع کننده‌ی دیوان حافظ مردی به نام محمد گل اندام بوده که آثار وی را در قالبهای قصیده و غزل و قطعه ها و رباعی ها به نام دیوان کلیات حافظ جمع نموده است که در این مقاله دیوان او و شرح مختصری از زندگینامه او را بیان خواهیم کرد.

مقدمه

سابقه وجود شعر ایران به دوران باستان بر میگردد . مهمترین متن شعری که از دوران باستان به دست داریم ،بخش گاتهای اوستا،کتاب مذهبی زرتشت هست که میتوان آن را قدیمیترین سخن موزون در ایران دانست. آوازه ی   برخی شاعران و نویسندگان ایرانی از مرزهای ایران فراتر رفته‌است. شاعران و نویسندگانی نظیر فردوسی، سعدی، حافظ شیرازی، مولوی، عمر خیام و نظامی شهرتی جهانی دارند. در میان چهره‌های شناخته شده ادبیات معاصر فارسی در جهان می‌توان به صادق هدایت در داستان و احمد شاملو در شعر اشاره کرد. اما حمله مغول در اوایل قرن هفتم ، و ویرانی ها و پریشانیهای حاصل از آن ، اثرات بسیاری در اوضاع اجتماعی و سیاسی و درنتیجه ادبیات و شعر فارسی بر جا گذاشت بر اثر این حمله دولت و دربار مقتدرمرکزی از بین رفت و تعداد بسیارز زیادی از اهل قلم و ادب به کشورهای دورتر یعنی نواحی غربی ایران (آسیای صغیر) یا به کشورهای شرق ، از جمله هندوستان پناه بردند .با این همه هنوز در قرن هفتم و بخشی از قرن هشتم ، به نام شاعرانی بزرگ بر میخوریم که میتوان انها را اخرین بازماندگان محیطهای فرهنگی قبل از مغول دانست که دربارهای کوچک محلی یا خانقاه های متصوفه خارج از ایران ، نشو و نما یافتند. از اختصاصات شعر قرن هفتم به بعد ، آمیختگی زبان آن با لحجه های نواحی جدید و به خصوص با لغات و اصتلاحات ترکی و مغولی است. که نتیجه حکومت ممتد مغولان در ایران است . بسیاری از شاعران این دوران این طور شعر های ملمع به فارسی و ترکی سرودند و گاه به سرودن شعر ترکی دست زدند در مثنوی جلال الدین محمد مولوی بلخی (604. 672 ق) ونیز دیوان غزلیات او معروف به دیوان شمس، کلمات ترکیبی بسیار به کار رفته است. علاوه بر مولوی شاخص ترین چهره شعر این دوره مشرف الدین مصلح سعدی شیرازی است که با غزلیات عاشقانه و قصاید و کتاب بوستان یا سعدی نامه و نثر
معروف خود در گلستان مشهور است .

قرن هفتم و هشتم دوره رواج اعتلای غزل است.کمال الدین ابوالعطا محمود بن علی کرمانی معروف به خواجو و همزمان با او شمس الدین محمد بن بهاء الدین حافظ شیرازی درخشانترین چهره ی غزل فارسی در این دوره ظهورنمودند. حافظ که چیره دست ترین غزل سرای فارسی به شمار می رود با ابتکاری جدید غزلیات عارفانه مولانا و عاشقانه سعدی را در هم آمیخت و استعداد خارق‌العاده‌ی فطری او موجب تفکرهای طولانی، همراه با تخیل‌های بسیار باریک شاعرانه می‌داد و او جمیع این موهبت‌های ربانی را با ذوق لطیف و کلام دلپذیر استادانه‌ی خود درمی‌آمیخت و از آن میان شاهکارهای بی‌بدیل خود را به‌صورت غزل‌های عالی به‌وجود ‌آورد.

 از میان اقسام شعر فارسی ، غزل در این دوره بیش از همه مورد استقبال شاعران بود و اغلب آنها ،آمیخته ای بود از مضامین مختلف و نا همگون عاشقانه ، عارفانه ، حکیمانه.

آیا حافظ برترین شاعر ایرانی است؟

ندیدم خوشتر از شعر تو حافظ      بـــــه قـــرآنی که انـــــدر سینــــه داری

                                                                                               حافظ

بیوگرافی شمس الدین خواجه حافظ شیرازی

زندگی نامه:

شمس الدین محمد حافظ ملقب به خواجه حافظ شیرازی و مشهور به لسان الغیب از مشهورترین شعرای تاریخ ایران زمین است که تا نام ایران زنده و پا برجاست نام وی نیز جاودان خواهد بود. حافظ در اوایل قرن هشتم ه‍.ق- حدود سال 727- در شیراز دیده به جهان گشود. پدرش بهاءالدین، بازرگان و مادرش اهل کازرون بود. تذکره‌نویسان نوشته‌اند که نیاکان او از کوهپایه‌ اصفهان بوده‌اند و نیای او در روزگار حکومت اتابکان سلغری از آن جا به شیراز آمد و در این شهر متوطن شد. پس از مرگ پدر، برادرانش که هر کدام بزرگتر از او بودند، به سویی روانه شدند و شمس الدین با مادرش در شیراز ماند و روزگار آنها در تهیدستی می­گذشت وی در سنین نوجوانی به شغل نانوایی پرداخت. در همین دوران به کسب علم و دانش علاقه مند شد و به درس و مدرسه پرداخت. او به تحقیق و مطالعه کتابهای بزرگان آن روزگار- از قبیل کشاف زمخشری، مطالع الانظار قاضی بیضاوی و مفتاح العلوم سکاکی و امثال آنها- پرداخت. همچنین در مجالس درس قوام الدین ابوالبقاء عبدالله بن محمود بن حسن اصفهانی شیرازی نیز حضور داشت. او هنوز دهه بیست زندگی خود را سپری ننموده بود که به یکی از مشاهیر علم و ادب دیار خود تبدل شد. وی در این دوره علاوه بر اندوخته عمیق علمی و ادبی خود قرآن را نیز کامل از حفظ داشت و از این روی تخلص حافظ بر خود نهاد.

بعد از آن زندگانی حافظ تغییر کرد و او در جرگه طالبان علم درآمد و مجلس‌های درس عالمان و ادیبان زمان را در شیراز درک‌کرد. محمد گلندام، معاصر وی همان کسی که دیوان حافظ را جمع‌آوری کرده، او را چندین‌بار در مجلس درس قوام‌الدین ابوالبقاء عبدالله بن محمودبن حسن اصفهانی شیرازی (772م ه) مشهور به ”ابن‌الفقیه نجم“ عالم و فقیه بزرگ عهد خود دیده و غزل‌های او را در همان محفل علم و ادب شنیده‌است.

تذکره‌نویسان نوشته‌اند که نیاکان او از کوهپایه‌ اصفهان بوده‌اند و نیای او در روزگار حکومت اتابکان سلغری از آن جا به شیراز آمد و در این شهر متوطن شد. و نیز چنین نوشته‌اند که پدرش «بهاءالدین محمد» بازرگانی می‌کرد و مادرش از اهالی کازرون و خانه‌ی ایشان در دروازه کازرون شیراز، واقع بود.

حافظ در سن 38 سالگی همسر خویش را از دست داد. و پس از او بار دیگر زمانه نامهربانی خود را به او نمایان ساخت و این بار فرزندش را از او گرفت.

درباره نحوه زندگی حافظ هیچ اطلاع دقیقی در دست نیست. حتی به مقدار یک خط منبعی که هم عصر او باشد و خاطره‌ای از حافظ نقل کرده باشد وجود ندارد. اولین شرح‌حال‌های مکتوب در مورد حافظ مربوط به بیش از ۱۰۰ سال پس از وفات اوست. تمام شرح‌حال‌هایی که در حال حاضر در مورد حافظ نوشته می‌شود بر اساس برداشت شخصی نویسنده از اشعار او و برخی نشانه‌های تاریخی است که به‌طور مستقیم ربطی به حافظ ندارد. مانند شرح‌حال شاهان هم‌عصر حافظ و یا احوال عمومی شهر شیراز در آن روزگار.

حافظ و اسلام:

دلبر حافظ معصوم است که همه عالم نسبت به پارسایی، عفاف و عصمت او اذعان دارند. در این راستا حافظ از میان اهل بیت - علیهم السلام - به محبوب عصر خود، یعنی حضرت مهدی - علیه السلام - نظر داشته است. البته حافظ درباره حضرت مهدی - علیه السلام - غزل گفته است نه قصیده، ولی سخن در اینجاست که تقریباً کمتر غزلی است که بیتی یا ابیاتی از آن مناسب با وصف حال امام غائب از انظار نباشد. سرانجام با آتش شعله ور عشق محبوب دو عالم، به دیدار حضرت حق شتافته است. حافظ نام حضرت را صریحاً در اشعارش برده و از ظهور او و نابودی «دجال»؛ مظهر ریا و تزویر و بدی و پلیدی سخن گفته است. برای نمونه ابیات زیر: 

 مـژده ­ای دل که «مسیـحا» نفسی مـی­آیـد       

که از انفاس خوشش بوی کسی مـی­آید

 یوسف  گم  گشته باز آید به  کنعان غم مخور 

کلبه ی احزان شود روزی گلستان  غم مخـور

 گرچـه  شیریـن   دهنان    پادشاهـند   ولی

اوسلیمان زمانست کـه  خاتم  با اوست

 کجاست  صوفـی  دجال  فعل  ملـحد شکل                      

 بگـو  بسوز  که  «مهــدی» دین  پناه رسید

 گفتند    خلایـق    که   تویی  «یوسف ثانی»                     

 چون   نیـک   بدیدم   به  حقیقـت برسیدم

       ...

چنان‌که از سخن محمد گلندام برمی‌آید، حافظ در دو رشته از دانش‌های زمان خود، یعنی علوم شرعی و علوم ادبی کار می‌کرد و چون استاد او، قوام‌الدین، خود عالم به قرائت سبع بود، طبعاً حافظ نیز در خدمت او به حفظ قرآن با توجه به قرائت‌های چهارده‌گانه (از شواذ و غیر آن) ممارست می‌کرد و خود در شعرهای خویش چندین‌بار بدین اشتغال مداوم به کلام‌الله اشاره نموده‌است:

  عشقـت رسد به فریاد ارخود به‌سان حـافظ                       

قـرآن ز بـر بخوانی در چـارده روایــــت

                                                                     و

 صبح‌خیزی  و  سلامت ‌طلبی  چون  حاف                       

ظهرچه کـردم همه از دولــت قرآن کردم

     ...

به تصریح تذکره‌نویسان اتخاذ تخلص «حافظ» نیز از همین اشتغال، نشأت گرفته‌است.

***

حافظ و شهر شیراز:

علاقه ودید حافظ به شیراز از منظر دیوان او و غزلیاتش بخوبی مشهود است و این اشارات با رویدادهای تاریخی زمان حافظ تطابق دارد. بنابراین در دیوان حافظ اگر غزلی شیوا و دلپسند خوانده می شود یقین در خلال ابیات آن رمزآسا و یا آشکارا واقعه ای در روانش و در اندیشه اش سیر می کند. چراکه حافظ را نباید یک شاعر ساده اندیش و مبالغه گو به شمار آورد. زیرا وی پیش از اینکه حتی شاعر باشد به مسایل دینی و فلسفی و عرفانی کاملاً آشنایی داشته و بینش وی در منتهای دریافت تأملات و دقایق اجتماعی است. لذا دید و دلبستگی حافظ به شیراز از دو منظر قابل بررسی است: یکی مطابقت سروده هایش با رخدادهای جامعه که گاهی بر وفق مراد وی است و دیگر طبیعت متنوع و چهارفصل شیراز در آن برهه از زندگی حافظ.

شهر شیراز به یمن دولت شیخ ابواسحق اینجو حکمران فارس از امنیت و آرامش کاملی برخوردار بود و مردم از جمله شاعر جوان ما با کمال آسایش و راحتی روزگار می گذرانیدند. اماکن خیر در شهر،مساجد، مدارس و خانقاهها و املاک فراوانی که برآنها وقف کرده بودند به وفور یافت می شد. شیخ ابواسحق پادشاهی آزادی خواه بود که مردم را در آزادیهای احتماعی مخیر می داشت. شیراز در یک زمینی هموار بنا شده بود که دور شهر بارویی از زمان آل بویه برجا مانده بود. بدین ترتیب حافظ جوان نیز در این جامعه آزاد بو اسحاقی با شعف و مصلحت جویی زندگی می کرد و مسایل سیاسی زمان را به دقت زیر نظر داشت. شیراز که به گفته ابن بطوطه بهشت روی زمین بشمار می آمد و از هر سو طرب و شادمانی بر آن بارز، در این روز ها شاهدجنب و جوش حافظ جوان بود که هم از ثروت بهره داشت و هم از دانش. او از حافظان قرآن بود و در همین زمان قاریان در شهر بودند که به آواز خوش قرآن می خواندند.

با یورش محمدمبارزالدین حکمران کرمان به شهر شیراز سلطنت ابو اسحاق در هم پیچیده شد و این واقعه در شعر حافظ بازتابی تأسف انگیز دارد.

 

 راستی  خاتـم  فیروزه  بو اسحـاقـی               

خوش درخشید ولی دولت مستعجل بـود

  دیدی آن قهقه کبک خرامان حافظ                    

که  ز  سر پنجه  شاهین  قضا  غافل  بود

دوران بعد از بواسحاق زمان استبداد مبارزالدین بود که اشعاری حاکی از خشم شاعر را به دنبال دارد. اوپادشاهی تندخو و ستمکار و متعصب بود بطوریکه حافظ اغلب او را «محتسب» می نامد و از اینکه آزادی و امنیت مردم را ضایع کرده حافظ در اندیشه آزاردادن اوست. ازاین جهت برخلاف عقیده محتسب به سرودن اشعاری تند به الفاظی از (می- میخانه- باده- مغ) می پردازد.

  دوش بــر یاد حریفان به خـرابات  شدم               

 خم  می دیدم  خون  در دل و  پا در  گل بـود

  اگرچــه  باده فرحبخش و  بـاد  گلبیزست             

 به بانگ چنگ مخور باده که محتسب  تیزسـت

 محتسب  دانـد  که  حــافظ عاشق است              

و  آصــف   ملــک   سلیــمان   نیز   هــم

حافظ ستم بر همشهریان را برنمی تافت و رندانه در احقاق حق مردم تلاش می کرد تا اینکه شاه شجاع پدر ریاکارش را کور کرد و خود به جای او نشست و حافظ نیز چنین بشارتی را به شیرازیها می دهد که:

 ای دل بشارتی دهمت محتسب  نماند               

 وز  وی  جهان  برست  و  بت  میگسار  هم

دوران حکومت شاه شجاع دوباره آزادی و شادمانی مردم را به دنبال داشت و حافظ نیز به مراد دیرینه خود رسید که :

 سحر ز  هاتف  غیبم  رسید  مژده  به گوش             

که  دور  شاه  شجاع  است  می  دلیر  بنوش

نکته دوم راجع به علاقه ودید حافظ به شیراز چنانکه گذشت طبیعت سرسبز و مناظر بدیع و باغات دلگشای شیراز بود. بهار شیراز و عطر دل انگبیز بهار نارنج آن لطف خاصی داشت و درختان سرو که باغها را پوشانده بودند و انواع میوه ها که در خاک شیراز پرورش می یافت دل از بیننده می ربود. گردشگاههای فروان که از زمان سعدی نیز باقی مانده بود مردم را به طرف خود می کشانید.

تنها حافظ نبود که «نسیم خاک مصلی و آب رکناباد» او را اجازه سیروسفر نمی داد. در بین تفرجگاههای شهر یکی «تکیه سعدی» نزدیک سرچشمه رکناباد در تنگ الله اکبر و دیگر باغ و زاویه سعدی. از نگاه حافظ

 شیراز و   آب  رکنی  و  این  باد  خوش   نسیم            

عیبش مکن که خال رخ هفت کشور است

 فرق است از آب خضر که ظلمات جای اوست           

  تا آب  ما  که  منبعش  الله اکبــر  است

شاعر آرمان طلب شیراز با نگاه تیزبین خود به بهار باصفای شهرش «نسیم روضه» شیراز را بدرقه راه مسافران می کند.

 دلـا   رفیق   سفـر   بخـــت   نیکخواهت   بـس             

نسیم   روضه   شیـراز  پیک  راهـت  بس

شاعر رند شیراز بر خلاف سعدی بزگوار دل از شیراز بر نکند و به سفر طولانی نپرداخت و یا اگر به سفری رفت یقین طولانی نبوده است.بلکه عمر خود را در شیراز که از صفا و زیبایی آن شهر و همچنین گلگشت مصلی و آب رکناباد خوشدل بود ،صرف نمود. زیبایی طبیعت و روانی طبع شاعر نگرش عمیق او را در محیط پیرامون خود عجین کرده بود. لذا با نگاهی دقیق به مجموع غیب‌گویی نکرده، ولی از آن‌جا که به ژرفی و با پرمعنایی زیسته است و چون سخن و شعر خود را از عشق و صدق تعلیم گرفته، کار بزرگ هنری او آینه‌دار طلعت و طینت فارسی‌زبانان گردیده است.

مرا  تا  عشق   تعلیم   سخـن        کرد                     

              

حدیثم   نکتـهٔ  هر محفلـی   بـود

مگو  دیگر  که  حـافظ  نکته‌دان ‌ست

  

که  ما  دیدیم  و  محکم  جاهلی  بود

ویژگی های شعر حافظ

۱- رمز پردازی و حضور سمبولیسم غنی:

رمز پردازی و حضور سمبولیسم، شعر حافظ را خانه راز کرده است و بدان وجوه گوناگون بخشیده است. شعر وی بیش از هر چیز به آینه ای می ماند که صورت مخاطبانش را در خود می نمایاند، و این موضوع به دلیل حضور سرشار نمادها و سمبول هایی است که حافظ در اشعارش آفریده است و یا به سمبولهای موجود در سنت شعر فارسی روحی حافظانه دمیده است. چنان که در بیت زیر "شب تاریک" و "گرداب هایل" را می توان به وجوه گوناگون عرفانی، اجتماعی و شخصی تفسیر و تأویل کرد:

شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل                 

 کجا دانند حـال ما سبــکباران ساحــلــها

2- ایهام و ابهام

شعر حافظ، شعر ایهام و ابهام است، ابهام شعر حافظ لذت بخش و رازناک است. نقش موثر ایهام در شعر حافظ را می توان از چند نظر تفسیر کرد: اول، آن که حافظ به اقتضای هنرمندی و شاعریش می کوشیده است تا شعر خود را به ناب ترین حالت ممکن صورت بخشد .بالایی چو لاله با قدح افتاده بر لب جویم شدم فسانه به سرگشتگی که ابروی دوست کشیده در خم چوگان خویش، چون گویم

۳- لحن مناسب و شور افکن شاعر در آغاز شعرها

ادبیات شروع هر غزل قابل تأمل و درنگ است. به اقتضای موضوع و مضمون، شاعر بزرگ، لحنی خاص را برای شروع غزلهای خود در نظر می گیرد، این لحنها گاه حماسی و شورآفرین است و گاه رندانه و طنزآمیز و زمانی نیز حسرتبار و اندوهگین.

   بیا تا گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم               

 فلک را سقف بشکافیم و  طرحی نو  در اندازیم

   من و  انکار شراب این چه  حکابت  باشد              

  غالباً   این   قدرم   عقل   و   کفایـت   باشد

   ما  آزموده ایم  در این  شهر بخت  خویش             

   باید  برون کشید  از این  ورطه رخت  خویش

۴- طنز

زبان رندانه شعر حافظ به طنز تکیه کرده است. طنز ظرفیت بیانی شعر او را تا سر حد امکان گسترش داده و بدان شور و حیاتی عمیق بخشیده است. حافظ به مدد طنز، به بیان ناگفته ها در عین ظرافت و گزندگی پرداخته و نوش و نیش را در کنار هم گرد آورده است. پادشاه و محتسب و زاهد ریاکار، و حتی خود شاعر در آماج طعن و طنز شعرهای او هستند:

         فقیه مدرسه دی مست بود و فتوا داد                

   که می حرام، ولی به ز مال او قافست

          باده  با  محتسب  شهر  ننوشی  زنـهار                 

 بخورد  باده ات  و  سنگ  به  جام  اندازد

کلیات دیوان حافظ

دیوان کلیات حافظ مرکب است از پنج قصیده و غزل‌ها و مثنوی کوتاهی معروف به “آهوی وحشی” و “ساقی‌نامه” و قطعه‌ها و رباعی‌ها.


نخستین جامع دیوان حافظ، محمد گلندام است و بنا بر تصریح او، خود حافظ به جمع‌آوری غزل‌های خویش رغبتی نشان نمی‌داد. ظاهراً حافظ، صوفی خانقاه‌نشین نبود و با آن که مشرب عرفان داشت، در حقیقت از زمره‌ی عالمان عصر و مخصوصاً در شمار عالمان علوم شرعی بود و هیچ‌گاه به تشکیل مجلس درس نپرداخت، بلکه از راه وظیفه‌ی دیوانی ارتزاق می‌نمود و گاه نیز به مدح پادشاهان در قصیده‌ها و غزل‌ها و قطعه‌های خود همت می‌گماشت و از صله‌ها و جایزه‌هایی که به دست می‌آورد، برخوردار می‌شد .

اینک غزلیات و رباعیات دیوان کلیات حافظ را مورد بررسی قرار می دهیم:

الف - غزلیات حافظ

حافظ را چیره‌دست‌ترین غزل سرای زبان فارسی دانسته‌اند موضوع غزل وصف معشوق، می، و مغازله است و غزل‌سرایی را باید هنری دانست ادبی، که درخور سرود و غنا و ترانه‌پردازی است.

با آن‌که حافظ غزل عارفانهٔ مولانا و غزل عاشقانهٔ سعدی را پیوند زده، نوآوری اصلی او در تک بیت‌های درخشان، مستقل، و خوش‌مضمون فراوانی است که سروده است. استقلالی که حافظ از این راه به غزل داده به میزان زیادی از ساختار سوره‌های قرآن تأثیر گرفته‌است، که آن را انقلابی در آفرینش اینگونه شعر دانسته‌اند.

ندیدم خوشتر از شعر تو حافظ

 

به قرآنی که اندر سینه داری

 ***

نمونه‌ای از اشعار غزل

  بـار ها   گفته ام   و   بار   دگــر   می گویم  

  که من دلشده این ره نه به خود می بویــم

       در  پس  آینـه   طوطی  صفتم  داشتـه اند          

 آنچـه  استاد  ازل  گفـت   بـگو  می گــویم

      مـن  اگر خارم و گر گل چمن آرایـی   هست        

  که از آن دست که او می کشدم می رویـم

     دوستـان عیب من بـی دل حیران مکنید               

گوهـری دارم  و  صاحـب نظری  می جـویـم

     خنـده  و  گریه عشـاق  زجـایی دگـر است             

  می  سـرایم  به  شب و  وقـت  سحـر مویم

     حافـظم  گفـت  که  خـاک  در میخانه  مبـــوی      

   گو مکن عیب که من مشک ختن می بـویم

 

ب - رباعیات

هردوست که دم  زد  از  وفا دشمن  شد

 

 هر پاک  روی  که  بود  تردامن  شد

گویند  شـب  آبستن  غیب  است عجب

 

 چون  مرد  ندید  از  که آبستن  شـد

چندین رباعی به حافظ نسبت داده شده که هر چند از ارزش ادبی والایی، هم‌سنگ عزل‌های او برخوردار نیستند اما در انتساب برخی از آن‌ها تردید زیادی وجود ندارد. در تصحیح خانلری از دیوان حافظ تعدادی از این رباعیات آورده شده که ده رباعی در چند نسخهٔ مورد مطالعه او بوده‌اند و بقیه فقط در یک نسخه ثبت بوده‌است. دکتر پرویز ناتل خانلری در باره رباعیات حافظ می‌نویسد: «هیچ یک از رباعیات منسوب به حافظ چه در لفظ و چه در معنی، ارزش و اعتبار چندانی ندارد و بر قدر و شأن این غزلسرا نمی‌افزاید.»

امشب زغمت میان خون خواهم خفـت

 

وزبستــرعافیـت برون خـواهم خفت

بــاور نکنـی  خیــال  خــود  را  بفرست

 

تا درنگردکه بی تو چون خواهـم خفت

 

تأثیر حافظ بر شعر دوره‌های بعد

تبحر حافظ در سرودن غزل بوده و با ترکیب اسلوب و شیوه شعرای پیشین خود سبکی را بنیان نهاده که اگر چه پیرو سبک عراقی است اما با تمایز ویژه به نام خود او شهرت دارد. برخی از حافظ‌پژوهان شعر او را پایه‌گذار سبک هندی می‌دانند که ویژگی اصلی آن استقلال نسبی ابیات یک غزل است.

در مقدمه نسخه قزوینی و ستایشگر آمده است:

غزل سرایی حافظ بدان رسید که چرخ

 

نوای زهـره و رامشگری بهشت از یاد

بداد داد بیـان در غـزل بـدان وجهی

     

که هیچ شاعر از این گونه داد نظم نداد

چو شعر  عذب  روانش  زبر کند گویی

 

هزار  رحمت  حق  بر  روان  حافظ  باد

سروده‌های شاعران بزرگ جهان برای حافظ:

1- گوته

گوته، نابغه‌ترین ادیب آلمانی، «دیوان غربی - شرقی» خود را تحت تاثیر «دیوان حافظ» سرود، و فصل دوم آن را با نام «حافظ‌نامه» به اشعاری در مدح حافظ اختصاص داد که از جملهٔ آن‌ها می‌توان به شعر زیر اشاره کرد:

حافظا، در غزل‌هایت می‌شنوم

که شاعران را بزرگ داشته‌ای.

بنگر که اینک پاسخی فراخورت می‌دهم:

بزرگ اویی است که این سپاس به بزرگ‌داشتِ اوست.

خود را با تو برابر گرفتن، حافظا

راستی که دیوانگی است!

2- نیچه

یکی دیگر از شاعران و فیلسوفان نام‌آور آلمان، نیچه، نیز در دیوان «اندرزها و حکمت‌ها»، یکی از شعرهای خود را با نام «به حافظ (آوای نوشانوش، پرسش یک آبنوش)» به او تقدیم کرده‌است:

میخانه‌ای که تو برای خویش

پی‌افکنده‌ای

فراخ‌تر از هر خانه‌ای است

جهان از سر کشیدن می‌یی

که تو در اندرون آن می‌اندازی،

ناتوان است.

***

                                                                                                                                                                                                         به به پایان آمد این دفتر                                       حکایت همچنان باقیست

   + سید جمال طباطبایی ازاد - ٧:۱٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱۱/٢۸

شعری نو از پسری با پدری شاعر

پارانویا

 از زیر سنگ هم شده پیدایم کن!

دارم کم کم این فیلم را باور می کنم

و این سیاهی لشکر عظیم

عجیب خوب بازی می کنند.

در خیابان ها

کافه ها

کوچه ها

هی جا عوض می کنند و

همین که سر برگردانم

                   صحنه ی بعدی را آماده کرده اند

 

 

از لابلای فصل های نمایش

                               بیرونم بکش

برفی بر پیراهنم نشانده اند

که آب نمی شود

از کلماتی چون خورشید هم استفاده کردم

نشد!

و این آدم برفیِ درون

که هی اسکلت صدایش می کنند

عمق زمستان است در من.

 

اصلا

از عمق تاریک صحنه پیدایم کن!

از پروژکتورهای روز و شب

از سکانس های تکراری زمین، خسته ام!

دریا را تا می کنم

می گذارم زیر سرم

زل می زنم

             به مقوای سیاه چسبیده به آسمان

و با نوار جیرجیرک به خواب می روم

 

نوار را که برگردانند

خروس می خواند.

*

از توی کمد هم شده پیدایم کن!

می ترسم چاقویی در پهلویم فرو کنند

یا گلوله ای در سرم شلیک

و بعد بگویند:

       " خُب،

                نقشت این بود"

   + سید جمال طباطبایی ازاد - ۱:۱٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱۱/٢۱

از دفتر بی نشان

"رهگذر "

سخن از ماندن نیست،
                من و تو رهگذریم،


راه طولانی و پر پیچ و خم است،
همه باید برویم تا افقهای وسیع،
                    تا آنجا که محبت پیداست
و شاید
    اینجا سر آغاز بودن است
و من و تو
        و هیاهوئی در شهری سبز و آبی و خاکستری


ما می گریزیم
        شاید از بودن
                شاید از ماندن
                        شاید از رفتن


جز هراس ما را چه باید
            من و تو رهگذریم
به فردا بیند یش
        به طلوعی دیگر
                و به آغازی دوباره
                        و ما گشایندهء راهیم
                لغزش
                    صبر
                        مداومت


            ولی بدان و باور کن
                    اینجا بی شک آغاز بودن ماست.

 

   + سید جمال طباطبایی ازاد - ۱:۳۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱۱/۱٤

شعری از مجید پارسا

هر که آمد به سراغم که پریشانم و رفت

 کرد اندیشه ز آشفته که می مانم و رفت

ناله از نای دلم پیش هر آنکس که زدم

 آتش افکند سراپای نیستانم و رفت

طفل عشقم من و تقویم بگوید سی سال

 دایه ام گفت دگر قصه نمی دانم و رفت

به دوصد ناله چو گفتم برو از پیشم و ماند

 به دو صد حیله مرا گفت که می مانم و رفت

بی مروت که اسیرش شده بودیم ، نماند

 گفت من خویش هم از نسل اسیرانم و رفت

دست بر جیب تفکر زدم از خاطر او

 واله پنداشت که من دست گریبانم و رفت

ذوق می کرد و مرا شوق غزل ، حیف که او

 گفت دیگر غزلی از تو نمی خوانم و رفت

گفتمش بوسه دهی ؟ گفت چه می دانم و داد

آخرش هم به سرش زد که چه می دانم و رفت

 

   + سید جمال طباطبایی ازاد - ٢:٥٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱۱/٧