طلسم (فاضل نظری)
قبل از هر چیز بایستی از دوستی که من را با او اشنا نمود تشکر و تقدیر نمایم شاعری که بحق میتوان یکی از نادره های قرن حال در ادب پارسی باشد و هست از این رو با این شعر شروع خواهم نمود
طلسم
در گذر از عاشقان رسید به فالم
دست مرا خواند و گریه کرد به حالم
روز ازل هم گریست آن ملک مست
نامه تقدیر را که بست به بالم
مثل اناری که از درخت بیفتد
در هیجان رسیدن به کمالم
هر رگ من رد یک ترک به تنم شد
منتظر یک اشاره است سفالم
بیشه شیران شرزه بود دو چشمش
کاش به سویش نرفته بود غزالم
هر که جگرگوشه داشت خون به جگر شد
در جگرم آتش است از که بنالم
چرخه ی حیات
به وقتِ گرینویچ
گزارش این زمین لرزه هنوز به منطقه ی ما نرسیده است
اینجا زمین بن بست است
به شکلی تصادفی
چند درجه از عرض جغرافیایی مورد نظر عقب افتاده ایم
اما به طور قطع
روزی از خبر گزاریهای جهان اعلام خواهد شد:
که اینجا چرخه ی حیات سالم بوده است.
از شعر های نا تمام
مسابقه سوم
با عرض پوزش از تمامی دوستان که در این هفته منتظر برگزاری مسابقه و طرح سئوال بودند و از هفته گذشته قرار بود سه شنبه امروز این مسابقه انجام گیرد و سئوال مسابقه پرسیده شود بدلیل پیشداوری دوست عزیزمان ( شهاب عزیز) که بسیار ناشیانه بود این مهم صورت نمی گیرد اما چون می دانم خانم باران روز یک شنبه متوجه جواب شده بود و همچنان خوداری نموده بود از ایشان تقدیر می نمایم
دودگیرها
دودگیرها
این نیروگاه خورشیدیست شاید
شاید متصلم کرده است به سلسله ای ازفقراتت
این جرقه هم نمای خارجی زندگی ست
از اشعار یاس
عقرب عاشق
عقرب عاشق
دم به کله میکوبد و
شقیقه اش دو شقه میشود
بی آنکه بداند
حلقه آتش را خواب دیده است
عقرب عاشق.....
شعری از دکتر محمد روحانی
مادر
مـادر تــو بـهشــت جـاودانــی مـادر خــورشـیـد بـلـنـد آســمـانی مـادر
در چشم تـو نـور زندگانـی جـاریـست سر چشمه ی مهر بیکرانی مـادر
ای کـاش کـه تـا ابـد نــمـیــرد مـادر یـا هـستـی جـاودان بــگیـرد مـادر
مهر است سراسر وجودش تا هـست ای کاش که پـایـان نـپـذیـرد مادر
هر بار که خنده بـر لبش مــی رویــد یا نبض گل سرخ ، سخن می گوید
چشمان پر از ستـاره ی مـــادر مــن در گــردش آشـنـا مـرا مـی جـویـد
چون مهر، بـزرگ و بـی نـشانـی مـادر آرام دل و عــزیــز جـانـــی مــادر
ای کاش همیشه جـاودان مـی بودی آن قـدر که خـوب و مـهربانـی مــادر
در کوچه جان همیشه مادر باقیست دریـای مـحبـتـش چو کوثر باقیست
در گـویــش عـاشـقانـه ، نـام مـادر شعریست که تا ابد به دفتر باقیست
شعری از اشعار یاس
باز امشب در دلم طوفان بپاست
باز امشب درد من بی انتهاست
یک شقایق رسته ام در قلب دشت
گوش کن تا با تو گوییم سرگذشت
روزگاری حال و روزی داشتم
هر بدی را ساده می پنداشتم
بچه بودم عشق من اواز بود
انعکاس تازیانه ساز بود
دشمنی و کینه معنایی نداشت
دیو زشتم با کسی کاری نداشت
لیک از خواب گران برخاستم
صبح را با روشنایی خواستم
روشنایی را زمن پنهان نمود
ان شریر پست در حال سجود
قبله ام اتشگه زرتشت شد
دید ه ام انی بسی تاریک شد
خوب فهمیدم محبت قصه بود
خاصه نون پنیر و پسته بود
من از این نامردمیها خسته ام
از بدیها سروریها خسته ام
ذره ایینی و دینی داشتم
کوله بار عشق را برداشتم
میروم جایی که الحق نادرست
خواب از درک وجودش قاصر است
ناکجایی که اندران خوبان سرند
مردمش از مردم ما بهترند
حرف این دل خسته را باور کنید
این سخن را تا ابد در سر کنید
اینکه اینجا دیگر عطر یاس نیست
صبت از الاله واحساس نیست
اینکه اینجا زرد شاه رنگهاست
سروری با صخره ها و سنگهاست
درد ما این است عاشق نیستیم
پیرو خط شقایق نیستیم
اشنا برخیز اینجا نور نیست
گوش کن یک جغد در شب کور نیست
تیرگی ها را زایران دور ساز
این عزیزم مملو از یک نور ساز
من بمیرم لیک مادر زنده باد
من چه هستم نام او پاینده باد
گرچه در راه رهایی سوختم
لیک این اندیشه را اموختم
پیرو خط شقایق باش و بس
تا ابد ای دوست عاشق باش و بس
یک حماسه
شعر زیر یکی از اشعار زیبای محمد حسین جعفریان است که بدلیل زیبایی این شعر بر ان شدم در هر 3 وبلاک امشب قرار بدهم امید است مورد پسند شما ادب دوستان قرار گیرد
فصلهای پیش از این هم ابر داشت
بر کویرم بارشی بیصبر داشت
پیش از اینها آسمان گلپوش بود
پیش از اینها یار در آغوش بود
اینک اما عدهای آتش شدند
بعد کوچ کوهها آرش شدند
از بلند از حلق آویزها
قلبهای مانده در دهلیزها
بذرهایی ناشناس و گول و گند
از میان خاک و خون قد میکشند
بعضی از آنها که خون نوشیدهاند
ارث جنگ عشق را پوشیدهاند
عدهای حسن القضاء را دیده اند
عدهای را بنزها بلعیده اند
بزدلانی کز هراس ابتر شدند
از بسیجیها بسیجی تر شدند
ای بی جان ها! دلم را بشنوید
اندکی از حاصلم را بشنوید
توچه میدانی تگرگ و برگ را
غرق خون خویش، رقص مرگ را
تو چه میدانی که رمل و ماسه چیست
بین ابروها رد قناسه چیست
تو چه میدانی سقوط "پاوه" را
"عاصمی" را "باکری" را "کاوه" را
هیچ می دانی"مریوان" چیست؟ هان!
هیچ میدانی که "چمران" کیست؟ هان!
هیچ میدانی بسیجی سر جداست؟
هیچ میدانی "دو عیجی" در کجاست؟
این صدای بوستانی پرپر است
این زبان سرخ نسلی بی سر است
با همانهایم که در دین غش زدند
ریشه اسلام را آتش زدند
پای خندقها احد را ساختند
خون فروشی کرده خود را ساختند
زندههای کمتر از مردارها
با شما هستم، غنیمت خوارها
بذر هفتاد و دو آفت در شما
بردگان سکه! لعنت بر شما
باز دنیا کاسه خمر شماست
باز هم شیطان اولی الامر شماست
با همانهایم که بعد از آن ولی
شوکران کردند در کام علی
باز آیا استخوانی در گلوست؟
باز آیا خار در چشمان اوست؟
ای شکوه رفته امشب بازگرد!
این سکوت مرده را درهم نورد
از نسیم شادی یاران بگو
از "شکست حصر آبادان" بگو!
از شکستن از گسستن از یقین
از شکوه فتح در "فتح المبین"
از "شلمچه"، "فاو" از "بستان" بگو!
از شکوه رفته! از "مهران" بگو!
از همانهایی که سر بر در زدند
روی فرش خون خود پرپر زدند
شب شکاران سحر اندوخته
از پرستوهای در خود سوخته
زان همه گلها که می بردی بگو!
از "بقایی" از "بروجردی" بگو!
پهلوانانی که سهرابی شدند
از پلنگانی که مهتابی شدند
عشق بود و داغ بود و سوز بود
آه! گویی این همه دیروز بود
اینک اما در نگاهی راز نیست
تیردان پرتیر و تیرانداز نیست
نسل های جاودان فانی شدند
شعرها هم آنچه می دانی شدند
روزگاران عجیبی آمدند
نسل های نانجیبی آمدند
ابتدا احساس هامان ترد بود
ابتدا اندوهامان خرد بود
رفته رفته خنده ها زاری شدند
زخم هامان کم کمک کاری شدند
خواب دیدم دیو بیعار کبود
در مسیل آرزوها خفته بود
خواب دیدم برفها باقی شدند
لحظههای مرده ام ساقی شدند
ای شهیدان! دردها برگشته اند
روزهامان را به شب آغشتهاند
فصل هامان گونهای دیگر شدند
چشمهامان مست و جادوگر شدند
روحهامان سخت و تن آلودهاند
آسمانهامان لجن آلودهاند
هفته ها در هفته ها گم میشوند
وهمها فردای مردم میشوند
فانیان وادی بی سنگری!
تیغ ها مانده در آهنگری
حاصل آغازها پایان شده است؟
میوه فرهنگ جبهه نان شده است؟
شعله ها! سردیم ما، سردیم ما
رخصتی، شاید که برگردیم ما
"یسطرون" هم رفت و ما نون ماندهایم
بعد لیلا باز مجنون ماندهایم
بحر مرداب است بی امواج،آی !
عشق یک شوخی است بی حلاج، آی!
یک نفر از خویش دلگیر است باز
یک نفر بغضش گلوگیر است باز
زخمیام، اما نمک... بی فایده است
درد دارم، نی لبک... بی فایده است
عاقبت آب از سر نوحم گذشت
لشگر چنگیز از روحم گذشت
شعری از اختر چرخ ادب
بلبل و مور
| بلبلی از جلوهی گل بی قرار | گشت طربناک بفصل بهار | |
| در چمن آمد غزلی نغز خواند | رقص کنان بال و پری برفشاند | |
| بیخود از این سوی بدانسو پرید | تا که بشاخ گل سرخ آرمید | |
| پهلوی جانان چو بیفکند رخت | مورچهای دید بپای درخت | |
| با همه هیچی، همه تدبیر و کار | با همه خردی، قدمش استوار | |
| ز انده ایام نگردد زبون | رایت سعیش نشود واژگون | |
| قصه نراند ز بتان چمن | پا ننهد جز بره خویشتن | |
| مرغک دلداده بعجب و غرور | کرد یکی لحظه تماشای مور | |
| خنده کنان گفت که ای بیخبر | مور ندیدم چو تو کوته نظر | |
| روز نشاط است، گه کار نیست | وقت غم و توشهی انبار نیست | |
| همرهی طالع فیروزبین | دولت جان پرور نوروز بین | |
| هان مکش این زحمت و مشکن کمر | هین بنشین، میشنو و مینگر | |
| نغمهی مرغان سحرخیز را | معجزهی ابر گهرریز را | |
| مور بدو گفت بدینسان جواب | غافلی، ای عاشق بیصبر و تاب | |
| نغمهی مرغ سحری هفتهایست | قهقهی کبک دری هفتهایست | |
| روز تو یکروز بپایان رسد | نوبت سرمای زمستان رسد | |
| همچو من ای دوست، سرائی بساز | جایگه توش و نوائی بساز | |
| بر نشد از روزن کس، دود ما | نیست جز از مایهی ما، سود ما | |
| ساختهام بام و در و خانهای | تا نروم بر در بیگانهای | |
| تو بسخن تکیهکنی، من بکار | ما هنر اندوختهایم و تو عار |
چراغ
چراغ
بیراهه رفته بودم
آن شب
دستم را گرفته بود و می کشید
زین بعد همه عمرم را
بیراهه خواهم رفت
شاعر خاطرات گنگی
اوار رنگ
آوار رنگ
هیچ وقت
هیچ وقت نقاش خوبی نخواهم شد
امشب دلی کشیدم
شبیه نیمه سیبی
که به خاطر لرزش دستانم
در زیر آواری از رنگ ها
ناپدید ماند
شاعر خاطرات گنگی
کاج ها در بکراند
کاج ها در بکر اند
نیمکت کهنه باغ
خاطرات دورش را
در اولین بارش زمستانی
از ذهن پاک کرده است
خاطره شعرهایی را که هرگز نسروده بودم
خاطره آوازهایی را که هرگز نخوانده بودی
شاعر خاطرات گنگی
بازم مسابقه ای دیگر
با سلام به تمام دوستان و ادب پروران گرامی و عزیزانم مسابقه ای ترتیب داده ام و امیدوارم که شما با پاسخ درست به سئوالات برنده شوید جایزه ان یک سکه 1/5 گرمی پارسیان خواهد بود و در هر 3 وبلاک هم زمان این پست را قرار داده ام .بدیهی است این مسابقه محدودیت زمانی و شخصی و کارشناسی نداشته و ملاک فقط پاسخگویی صحیح به سئولات است
سئوالات:
1- نام شاعر
2- قرنی که شاعر زیسته
3- نوع شکل شعر از نظر قالب شعری
4- علت سروده شدن شعر و برای چه کسیست
5- معنی تمام عبارات بشکل خلاصه دقیق متقن و علمی با ارائه ماخذ
6- چرا پان ایرانیسم ها این شعر را دوست داشته و علت اشتباه این عزیزان
7- نام خواننده پاپ که ان را خوانده و اسپانسر او را بگویید
لازم بذکر است بتمامی سئولات 7 ایتمی این مسابقه شرکت کننده میبایست جواب صحیح بدهد
بدرود و بهروز و پیروز باشید
برخیز شتربانا، بربند کجاوه
کز چرخ عیان گشت همی رایت کاوه
از شاخ شجر برخاست آوای چکاوه
وز طول سفر حسرت من گشت علاوه
بگذر به شتاب اندر از رود سماوه
در دیده من بنگر دریاچه ساوه
وز سینه ام آتشکده پارس نمودار
ماییم که از پادشهان باج گرفتیم
زان پس که از ایشان کمر و تاج گرفتیم
دیهیم و سریر از گهر و عاج گرفتیم
اموال و ذخاریشان تاراج گرفتیم
وز پیکرشان دیبه و دیباج گرفتیم
ماییم که از دریا امواج گرفیتم
و اندیشه نکردیم ز طوفان و ز تیّار
در چین و ختن ولوله از هیبت ما بود
در مصر و عدن غلغله از شوکت ما بود
در اندلس و روم عیان قدرت ما بود
غرناطه و اشبیلیه در طاعت ما بود
صقلیّه نهان در کنف رایت ما بود
فرمان همایون قضا آیت ما بود
جاری به زمین و فلک و ثابت وسیار
خاک عرب از مشرق اقصی گذراندیم
وز ناحیه غرب به افریقیه راندیم
دریای شمالی را بر شرق نشاندیم
وز بحر جنوبی به فلک گرد فشاندیم
هند از کف هندو،ختن از ترک ستاندیم
ماییم که از خاک بر افلاک رساندیم
نام هنر و رسم کرم را به سزاوار
امروز گرفتار غم و محنت و رنجیم
در داو، فره باخته اندر شش و پنجیم
با ناله و افسوس در این دیر سپنجیم
چون زلف عروسان همه در چین و شکنجیم
هم سوخته کاشانه و هم باخنه گنجیم
ماییم که در سوگ و طرب قافیه سنجیم
جغدیم به ویرانه، هزاریم به گلزار
ماهت به محاق اندروشاهت به غری شد
وز باغ تو ریحان و سپر غم سپری شد
انده ز سفر آمد و شادی سفری شد
دیوانه به دیوان تو گستاخ و جری شد
وان اهرمن شوم به خرگاه پری شد
پیراهن نسرین تن گلبرگ تری شد
آلوده به خون دل و چاک از ستم خار
مرغان بساتین را منقار بریدند
اوراق ریاحین را طومار دریدند
گاوان شکمخواره به گلزار چریدند
گرگان ز پی یوسف بسیار دویدند
تا عاقبت او را سوی بازار کشیدند
یاران بفرختندش و اغیار خریدند
آوخ ز فروشنده دریغا ز خریدار
افسوس که این مزرعه را آب گرفته
دهقان مصیبت زده را خواب گرفته
خون دل ما رنگ می ناب گرفته
وز سوزش تب پیکرمان تاب گرفته
رخسار هنر گونه مهتاب گرفته
چشمان خرد پرده ز خوناب گرفته
ثروت شده بی مایه و صحت شده بیمار
ابری شده بالا و گرفته است فضا را
وز دود و شرر تیره نموده است هوا را
آتش زده سکان زمین را و سما را
سوزانده به چرخ اختر و در خاک گیا ه را
ای واسطه رحمت حق بهر خدا را
زین خاک بگردان ره طوفان بلا را
بشکافت زهم سینه این ابر شرر بار
ژاله عالمتاج قائم مقامی
ژاله عالمتاج قائم مقامی! در جسارت فکر و اندیشه پیش کسوت پروین اعتصامی فروغ فرخزاد و سیمین بهبهانی است یک قرن پیش از این میزیسته است. 22 سال پیش از پروین اعتصامی چشم به جهان گشوده بود. اما دریغا! بسیار کم میشناسندش. آزاده زنی که در دورانی از زمان، و مکانی از جهان به دنیا آمد که دانش و آزادگی برای زن حاصلی جز رنج نمیآورد، و او جان هوشیاری بود که سر تسلیم به زمانه خود را نداشت. از کجا و از کدامین روزنهای همه به هراسناکیها گشوده، جهانی دیگر را پاییده بود که امید رهایی زن فردا را در آن خراب آباد که نه دشمن ، بلکه انکار زن بود، سرود
باکی از طوفان ندارم، ساحل از من دور نیست
تا نگویی گور توست این سهمگین دریای من
زیر دستم گو مبین ای مرد! کاندر وقت خویش
از فلک برتر شود این بینوا بالای مـــن
کهنه شد افسانهات ای آدم! آخر گوش کن
داستانی تازه میخواند تو را حوای من
گر بخوانم قصه، گویی دعوی پیغمبریست
زانچه در آیینه بیند دیده بینای من
توجه منشور کوروش
بدلیل اهمیت موضوع در هر سه وبلاک قرار داده ام
سلام بر همه دوستداران تاریخ و ادب این مرز و بوم اگر هنوز به موزه ایران باستان نرفتین و منشور حقوق کورش بزرگ رو ندیدید بشتابید چون این لوح باارزش تا 23 فروردین بیشتر تو ایران نیست و اواخر فروردین قراره طی مراسمی به موزه بریتانیا بازگردونده بشه..
منشور حقوق بشر کوروش
در روزگاری که کوروش بزرگ به نمایندگی ایرانیان، منشور حقوق بشر و آزادی انسان را فرستاد فخر مردمان و شاهان دیگر کشتن، سوختن و ویران کردن بود. خلاصه متن این منشور چنین است :
«منم کوروش، شاه جهان، شاه بزرگ، شاه دادگر، شاه بابل، شاه سومر و اکد، شاه جهان. پسر کمبوجیه، شاه بزرگ ... آنگاه که بدون جنگ و پیکار وارد بابل شدم، همه مردم گامهای مرا با شادمانی پذیرفتند. در بارگاه پادشاهان بابل بر تخت شهریاری نشستم، مردوک (مردوخ = خدای بابلیان)، دلهای پاک مردم بابل را متوجه من کرد. ... زیرا من او را ارجمند و گرامی داشتم. ارتش بزرگ من به آرامی وارد بابل شد. نگذاشتم رنج و آزاری به مردم این شهر و این سرزمین وارد آید. آنها را از زیر یوغ اسارت خارج ساختم، به بدبختیهای آنان پایان بخشیدم. ... من فرمان دادم که هیچکس اهالی شهر را از هستی ساقط نکند. فرمان دادم که همه مردم در پرستش خدای خود آزاد باشند و کسی آنان را نیازارند. خدای بزرگ از کردار من خشنود شد ... او برکت و مهربانیش را ارزانی داشت. ما همگی شادمانه و در صلح و آشتی مقام بلندش را ستودیم ... من همه شهرهایی را که ویران شده بود از نو ساختم. فرمان دادم تمام نیایشگاههایی را که بسته شده بود، بگشایند. همه مردمانی را که پراکنده و آواره شده بودند، به سرزمین خود برگرداندم و خانه¬های ویران آنان را آباد کردم، باشد که دلها شاد گردد و هر روز در پیشگاه خدای بزرگ، برایم زندگانی بلند خواستار باشند ... من برای همه مردم جامعهای آرام مهیا ساختم و صلح و آرامش را به تمامی مردم اعطا کردم.»
شعری از اختر چرخ ادب
شکایت پیرزن
| روز شکار، پیرزنی با قباد گفت | کاز آتش فساد تو، جز دود و آه نیست | |
| روزی بیا به کلبهی ما از ره شکار | تحقیق حال گوشهنشینان گناه نیست | |
| هنگام چاشت، سفرهی بی نان ما ببین | تا بنگری که نام و نشان از رفاه نیست | |
| دزدم لحاف برد و شبان گاو پس نداد | دیگر به کشور تو، امان و پناه نیست | |
| از تشنگی، کدوبنم امسال خشک شد | آب قنات بردی و آبی بچاه نیست | |
| سنگینی خراج، بما عرضه تنگ کرد | گندم تراست، حاصل ما غیر کاه نیست | |
| در دامن تو، دیده جز آلودگی ندید | بر عیبهای روشن خویشت، نگاه نیست | |
| حکم دروغ دادی و گفتی حقیقت است | کار تباه کردی و گفتی تباه نیست | |
| صد جور دیدم از سگ و دربان به درگهت | جز سفله و بخیل، درین بارگاه نیست | |
| ویرانه شد ز ظلم تو، هر مسکن و دهی | یغماگر است چون تو کسی، پادشاه نیست | |
| مردی در آنزمان که شدی صید گرگ آز | از بهر مرده، حاجت تخت و کلاه نیست | |
| یکدوست از برای تو نگذاشت دشمنی | یک مرد رزمجوی، ترا در سپاه نیست | |
| جمعی سیاهروز سیهکاری تواند | باور مکن که بهر تو روز سیاه نیست | |
| مزدور خفته را ندهد مزد، هیچکس | میدان همت است جهان، خوابگاه نیست | |
| تقویم عمر ماست جهان، هر چه میکنیم | بیرون ز دفتر کهن سال و ماه نیست | |
| سختی کشی ز دهرچوسختی دهی بخلق | در کیفر فلک، غلط و اشتباه نیست |
مسابقه (شعر نشانی از سهراب)
از کلیه دوستان و سروران میخواهم نظرات زیبای خودشان را درباره این شعر سهراب و دریافتهای خود را از معانی ان و اینکه این شعر در چه موضوعی و برای چه سروده شده را بیان نمایند به بهترین و نزدیکترین نظر جایزه نفیسی خواهم داد بدیهیست این واقعا یک مسابقه کاملا رسمی است و به همین دلیل در 3 وبلاگم ان را قرار خواهم داد
با تمام ارادتی که به دوستان دارم و با تشکر از همه کسانیکه در این مسابقه شرکت نمودند باید اعلام دارم در ساعت7 بعد از ظهر روز دوشنبه 15 فروردین سرکار خانم لادن برنده این مسابقه گردید و جایزه به ایشان داده خواهد شد
لازم بذکر است در تاریخ ١٩/١/١٣٩٠ روز جمعه هدیه خانم لادن که یک سکه ١/۵ گرمی پارسیان بود بدستشان رسید
خانه دوست کجاست
در فلق بود که پرسید سوار
آسمان مکثی کرد
رهگذر شاخه نوری که به لب داشت به تاریکی شنها بخشید
:و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت
نرسیده به درخت
کوچه باغی است که از خواب خدا سبزتر است
و در آن عشق به اندازه پرهای صداقت آبی است
میروی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ
سر به در میآرد
پس به سمت گل تنهایی میپیچی
دو قدم مانده به گل
پای فواره جاوید اساطیر زمین میمانی
و تو را ترسی شفاف فرا میگیرد
:در صمیمیت سیال فضا خشخشی میشنوی
کودکی میبینی
رفته از کاج بلندی بالا
جوجه بردارد از لانه نور
:و از او میپرسی
خانه دوست کجاست
فلسفه سبزه گره زدن
فسانهً آفرینش در ایران باستان و مسئلهً نخستین بشر و نخستین شاه و دانستن روایاتی دربارهً کیومرث حائز اهمیت زیادی است. در اوستا چندین بار از کیومرث سخن به میان آمده و او را اولین پادشاه و نیز نخستین بشر نامیده است. گفته های حمزه اصفهانی در کتاب سنی ملوک الارض و انبیاء و گفته های مسعودی در کتاب مروج الذهب جلد دوم و بیرونی در کتاب آثار الباقیه بر پایهً همان آگاهی است که در منابع پهلوی وجود دارد.
مشیه و مشیانه که پسر و دختر دوقلوی کیومرث بودند روز سیزده فروردین برای اولین بار در جهان با هم ازدواج نمودند. در آن زمان چون عقد و نکاحی شناخته شده نبود آن دو به وسیله گره زدن دو شاخه پایهً ازدواج خود را بنا نهادند. این مراسم را بویژه دختران و پسران دم بخت انجام میدادند و امروز هم دختران و پسران برای بستن پیمان زناشویی نیت می کنند و علف گره می زنند. این رسم از زمان کیانیان تقریباً متروک شد ولی در زمان هخامنشیان دوباره شروع شده و تا امروز باقی مانده است. در کتاب مجمل التواریخ چنین آمده " اول مردی که به زمین ظاهر شد پارسیان او را کل شاه گویند. پسر و دختری از او ماند که مشیه و مشیانه نام گرفتند و روز سیزدهً نوروز با هم ازدواج کردند و در مدت پنجاه سال هیجده فرزند بوجود آوردند و چون مردند جهان نود و چهار سال بی پادشاه بماند " . چنانکه در بحث جشن نوروز اشاره شد کردهای ایران و عراق که زرتشت را از خود می دانند روز سیزدهم فروردین را جزو جشن نوروز به حساب می آورند.
شعری زیبا از محمد رضا عبدالملکیان
حالا که رفته ای
همیشه در پل خواب
مجال بیداری است
بیا و چشم بپوش
از غروب پشت سرت
بابا طاهر همدانی
غم و درد مو از عطار واپرس درازی شب از بیمار واپرس
خلایق هر یکی صد بار پرسند تو که جان و دلی یکبار واپرس
سخنان کوروش کبیر
برگزیده ای از سخنان ( کورش کبیر )
درمنشورهای پارسوماش ، شوشیانا و پرشیا به
همه فرزندان پاک ایران زمین
از پارس برآمدم .از پارسوماش . این گفته
من است ، ( کورش ) پسر ماندانا و کمبوجیه .
من کورش هخامنش فرمان دادم که بر مردمان
اندوه نرود .زیرا اندوه مردمان اندوه من
است و شادمانی مردمان ، شادمانی من .
بگذارید هرکس به آیین خویش باشد . زنان
را گرامی بدارید . فرودستان را
دریابید . و هرکس به زبان تبار خویش سخن گوید .
گسستن زنجیرها آرزوی من است . ما شب
را و بیداد را خواهیم زدود، زندگی را ستایش خواهیم کرد.
تا هست سرزمین من آسمانی باد ! که در او
رودهای بسیاری جاری است . ما دامنه ها و
دشت هایی داریم دریا وار . رازآمیز ،
سرسبز و برکت خیز ؛
و شما را گفتم این بهشت بی گزند را گرامی
بدارید . درسرزمین من توان شکفتن بسیار
است . سرزمین من، مادر من است.
تا هست خنده شادمانه کودکان خوش باد ،
تا هست شهریاری بانوان و آواز خنیاگران
خوش باد . تا هست رودها فراوان و فراوان
تر باد . از سوگ و اندوه به دور بادسرزمین من .
تا هست هرگز دلتنگی به دیدارتان نیاید .
تا هست اندوه مردمان مرده باد !
به یادتان می آورم بهترین ارمغان مردمان آزادی ست .
باشد که تا هست از خان و مان مردمم بوی
خوش و ترانه برخیزد . مردمان ما شایسته
آرامش وآزادی اند ، مردمان ما شایسته
شادمانی و ترانه اند ، مردمان ما شایسته
دادگری و مهرورزیند .
دودمانتان در آرامش ، زندگی هاتان
دراز ، و آینده تان
روشن تر از امروز باد !
این آرزوی من است
" همیشه جاویدان باشی ای ایران
زندگی مادی گذشته ام
بعد از شاگردی کلاس عشق
ابتداامدم و ساعت زندگی را برای
خودم کوک نمودم
هشت صبح
بانک و پول
ارتباط با ثروت و ثروت اندوزی
و هر روز زنگ زد حتی روز تعطیل
بجز عاشورا
و سیزده نحس
به خود امدم دیدم
ساعت عشقم
زنگ زده
پانزده سال تمام
من غافل
نشنیدم
یعنی از درون زنگ زدم
چون زنگهایش را زده بود
دیگر زنگ نمیزند
ساعت درونی عشقم
توجه توجه توجه
بدلیل اهمیت موضوع و اینکه حب ایرانی بودن در تک تک سلولهایمان جاریست در هر ٣ وبلاکم این موضوع را قرار دادم
خلیج همیشه فارس
بازم گوگل تو یه نظر سنجی احمقانه ی دیگه سعی داره نام خلیج فارس رو تغییر بده از همه شما دوستان و عزیزان می خوام یه سر به سایت زیر بزنید و به نام زیبای خلیج همیشه فارس رای بدید کمتر از 1 دقیقه وقت می بره http://www.persianorarabiangulf.com و از همه مهم تر دوستانی که به تالار های گفتگوی بزرگ فارسی زبان دسترسی دارن هم این پیام رو منتشر کنند تا بار دیگر غیرت ایرانی رو به رخ این عربهای ..... بکشند
بدرود
یا علی
شعری از کارو
گفتگو
گفتم :ای پیر جهان دیده بگو
از چه تا گشته ، بدینسان کمرت
مادرت زاد ، به این صورت زشت ؟
یا که ارثی است تو را از پدرت ؟
ناله سر داد : که فرزند مپرس
سرگذشت من افسانه ست
آسمان داند و دستم ،که چه سان
کمرم تا شد و تا خورده شکست
هر چه بد دیدم از این نظم خراب
همه از دیده ی قسم دیدم
فقر و بدبختی خود ، در همه حال
با ترازوی فلک سنجیدم
تن من یخ زده در قبر سکوت
دلم آتش زده از سوزش تب
همه شب تا به سحر لخت و ملول
آسمان بود و من و دست طلب
عاقبت در خم یک عمر تباه
واقعیات ، به من لج کردند
تا ره چاره بجویم ز زمین
کمرم را به زمین کج کردند
شعری از دکتر محمد روحانی
((( چشمه ی اشک )))
تـو و تــمام بـزرگــی ، مــن و تــمام نـیـاز بـه جـز تــو بــر کـه تـوان بـرد ای بزرگ ، نمـاز
سپـیــده دم کـه در آیـیـنـه می شــدم مهمان تــو مـیـــزبــان دلــم بــودی ای نـهـایـت نـاز
مـن از غــبــار غـزل تــازه مــی کــنـم خاطر کـجــایـی ای غــزل دلـنـشــیـن دیــده نــــواز
جـهــان بـه ســـاز دل ما نـمــی زنــد آهـنـگ دلا در آتـش ایـن بـی دلـی بـسـوز و بــسـاز
مـحـال نـیــســت وصـال تــو آشـــنـایـان را عبــور قـافـلـه سـخـت اسـت و راه عـشق دراز
بــه هــیــچ مـی رســد آخــر بــلـنـدی هـنــرم اگــر دلـــم نـبــرد پــیــش بـی نـیـاز نـیـاز
زلال می شدم ای کاش مثل چشمه ی اشک نـه چــون خـروش کـف آلود سـیـل دیده گداز
شعری از شاعر غربت
صفر را بستند تا ما به بیرون زنگ نزنیم
از شما چه پنهان
ما از درون زنگ زدیم...
پیام تبریک به تلخی زهر مار
در اولین روز سال 1390 پیامی در وبلاگی که همان شب حذف شد شیرینی و حلاوت سال نو را بر من تلخ نمود
متن پیام عینا بدون هیچ کاستی این بود:
و زندگیمون تو این مدت بد نبود
با ناهید کمی راه اومدم تا زندگی براش سخت نباشه
و امروز از سر کار اومدم
دیدم داره گریه میکنه
و مامانش زنگ زد و گفت با دکترش صحبت کردم و قرصاشو باید زیادتر کنه چون داره
دوباره مریض میشه و شاید نیاز باشه دوباره بستری بشه
گفتم حالا باشه برای بعد از عید
و دوباره ناهید شروع کرد و گفت و گفت و...
و از اون شب گفت که تنهای از خونه زده بود بیرون
و گفت با چه کسایی بوده و چی کار کرده
و خانوادش ودکتر از این موضوع خبر داشتن و چیزی نمیگفتن
منم دیگه دنیا رو سرم خراب شد اما خودم رو کنترل کردم و فقط چنذ تا فحش بارش
کردم و بردم گذاشتم در خونه باباش
اگر کسی دیگه جای من بود اول اونو میکشت و بعد خودش رو...
ای خدا خسته شدم از این زندگی
به خدا اگه خودکشی معصیت نبود همین الان خودم رو میکشتم
و این هم از سال نو و جدید ما
البته تصمیمم رو گرفتم میخوام برم از این شهر
به جایی که هیچکی منو نشناسه
به امید دیدار
براتون آرزوی سالی خوش دارم واین سال را به شما تبریک میگم
التماس دعا
غفلت
چه کسی گفت: «خداوند شبان همه است
و برادرها را تا ته دره سبز رهنمون خواهد بود.»
من شبان رمه خود بودم
و کسی آن بالا
خود شبان من معصوم نبود.
غفلت من رمه را از کف داد
غفلت او شاید
هم از ایندست مرا
هم از ایندست تو را
رمه را
همه را . . . !
شعری برای عید
آجیل که می خوری دلم می لرزد
هر دانه آن خدا تومن می ارزد
هر پسته خندان که خوری با لبخند
اشکم به درآری و شود حالم بد
نظرات ()


