پیام تبریک سال1390
سخنی با دوستان گلم و ادب دوستان و تبریک سال نو
بدلیل مهم بودن مطلب امشب در هر 3 وب به یک شکل پیام گذاشتم
سالی گذشت ...روزها و شب ها آمدند و رفتند و برگهای تقویم یکی پس از دیگری ورق خوردند و هیچ نفهمیدیم و ندانستیم این گذر ایام را ...که چگونه گذشت ...همچون همیشه !
امسال نیز همچون همه سالهای زندگیم شاهد تراژدیه شب عید بودم و شاهد تقلایی بی پایان برای تازگی ، برای نشاط ، برای ایجاد شکافی از شادی در بین زندگی هایمان، برای نو کردن رخت هایمان ، برای پاکیزگی خانه هایمان .......... اما دریغ و صد دریغ که تنها چیزی که برای سالهاست در بلور فراموشی خاک می خورد، نو کردن روحمان است و گردگیری زوایای چرک آن .چه آسان از کنار آن می گذریم و مشتی رخت و لباس را بر همه بزرگی روح ترجیح می دهیم و دلمان را به اندک سرگرمیهای دنیوی خوش می کنیم ؟!
سال نو می شود ، اما ما نمی شویم .همچنان در روزمرگیه خود غرقیم و به دور خود می چرخیم ...درس می خوانیم ، کار می کنیم ، عاشق می شویم ، ازدواج می کنیم و .... اما اگر از ما بپرسند زندگی را معنا کن ، هاج و واج خیره می مانیم و حرفی برای گفتن نداریم چرا که همانها را هم تنها بر رسم عادت و آنچه به ما آموخته اند به کار می گیریم ، نه برای هدفی والا چون زندگی .فقط فعل زندگی کردن را انجام می دهیم بی آنکه هرگز از خود بپرسیم چرا ؟در پی چه هستیم ؟
دعوا می کنیم ، کینه می ورزیم ، عصبانی می شویم ، قهر می کنیم ، حسادت می ورزیم ، حجم غرورمان را روز به روز افزایش می دهیم و هیچ از خود نمی پرسیم آخر چرا ؟آن ور خطی هم هست ...نیست ؟
چرا نوروز را مدام باید در دنیای بیرون و بین ظواهر دنیوی جشن بگیریم ؟چرا یکسال با خودمان عهد نکنیم که نوروز را در درونمان جشن بگیریم ؟
اسباب نظافت را برداریم و به تالار درونمان برویم و شروع به گردگیری دلمان کنیم .بعد که کینه ها و زشتی ها را زدودیم ، آغاز به تزئینش کنیم ...با سلیقه ...در گوشه ای عشق بکاریم ، در گوشه ای گلدانی از محبت بگذاریم ، و در گوشه دیگری هفت سینی از تمام سینهای زیبای دنیا بگذاریم .وقتی تمام شد کمی استراحت کنیم و بعد شاهد نو روز شدن درون و بیرونمان باشیم .آنگاه است که می توانیم ادعا کنیم که روزمان نو شده است و می توانیم ادعای شاد بودن کنیم ...شاد بودنی حقیقی و درونی!
بیایید به راستی نوروز 90 را اینگونه آغاز کنیم .به روی هم لبخند بزنیم و عیدی به هم عشق ارزانی کنیم .نوروزمان آریایی است پس بیایید تحقق بخشیم شعار نژاد آریایی را :پندار نیک ...گفتار نیک ...کردار نیک
برای دل شاذتون شعر حاجی فیروز را مینویسم که خیلی هم غمناک نباشه چون پیام پیام تبریک است
--------------
حاجی فیروزه،
سالی یه روزه،
همه میدونن،
منم میدونم،
عید نوروزه.
ارباب خودم سامالا علیکم،
ارباب خودم سر تو بالا کن،
ارباب خودم منو نیگا کن،
ارباب خودم لطفی به ما کن.
ارباب خودم بزبز قندی،
ارباب خودم چرا نمیخندی؟
بشکن بشکنه بشکن،
من نمیشکنم بشکن،
اینجا بشکنم یار گله داره،
اونجا بشکنم یار گله داره!
این سیاه بیچاره چقد حوصله داره
و سر انجام ...
شیشه عطر بهار بر لب دیوار شکست ...و هوا پر شده از بوی خدا
نوروزتان پیروز ....عید بر همگان مبارک
دوستان گلم متنی رو که نوشتم به حساب نصیحت نذارید که بسیار کوچکتر از آنم .برای دل خودم نوشتم و برای تنبیه خودم .اما امیدوارم همه ما نوروزمون رو اینطوری آغاز کنیم .لبخندان داشته باشید و سربلند...زمزمه های دلهای پاکتان را بر سر سفره نوروزی ملتمسانه خریداریم قلب
بخشی دیگر از سخنان کوروش
به یادتان می آورم بهترین ارمغان مردمان آزادی ست .
باشد که تا هست از خان و مان مردمم بوی
خوش و ترانه برخیزد . مردمان ما شایسته
آرامش وآزادی اند ، مردمان ما شایسته
شادمانی و ترانه اند ، مردمان ما شایسته
دادگری و مهرورزیند .
دودمانتان در آرامش ، زندگی هاتان
دراز ، و آینده تان
روشن تر از امروز باد !
این آرزوی من است
" همیشه جاویدان باشی ای ایران "
از شعرهای دوران ناخوشی
دیوار
کاش فاصله بین من و تو همان دیوار بود
می دانی آخر ازروزی که ازپشت دیوارآمدی مدام درفکر آنسوی دیگر دیواری
کاش من درآنسوی دیوار دیوار بودم
شعرهای نیمه کاره
درس
گفتم :دوست دارم موهایت را شانه کنم .
نگاهش کردم .گریخت .
گفتم :خواهش می کنم بگذار موهایت را شانه کنم .
لب تر کرد :اجازه بده بگم نه .! راستی تو می دونی حقوق معلم ها .....
دیگر نمی شنیدم .نمی دانستم صحبت از حقوق و هوا زیباتر از مغازله است. و این معلم درس بدی به من داد .
آموخت به من که من عقب مانده ای بیش نیستم وآنچه از عشق ودوستی می خواهم حقیقتی عینی ندارد .آموخت به من معنای دوست داشتنک را.
آموخت به من که آنچه در دلم میجوشد به درد خاک گورستان می خورد
آموخت به من که این دل را نم نمک باید کشت .
آموخت به من که چگونه اشکهایم را ببلعم تا دیگر سست به نظر نیایم
آمو خت به من که چگونه با یلدایم می توانم ساعت ها درد دل کنم .
آموخت به که تنهایی من چه بهایی دارد
و.... هزاران آموزه دیگر
و من
هرگز گدایی عشق را نخواهم کرد .
شعرهای دوره ناخوشی
عهد
با خود عهد کردم نه از دل بگویم نه از عشق
نه شکوه نه بیداد
تو بگو
اگر حرفهای دلت سر ریز شود عهدت را نمی شکنی ؟
دریغا
می نوشتم تا شاید بخوانی
اما
امروز می نویسم تابدانی نخواندن عظمتی به بلندای سکوت دارد آنگاه که لبریز از سخن باشی !
شعری به تلخی زهر مار
نیمه شب مست می گذشتم از در ویرانه ای
تا که چشمم خیره شد بر چراغ خانه ای
نرم نرمک پیش رفتم تا کنار پنجره
تا که دیدم صحنه ی ویرانه ای
پدرک پیر و فلج افتاده اندر گوشه ای
مادرک مات و مبهوت همچو پروانه ای
پسرک از سوز و سرما میزند دندان به لب
دخترک مشغول عیش خویش با بیگانه ای
از ان پس سوگند خوردم تا که مست نروم سوی ویرانه ای
تا نبینم دختری عصمت فروشد بهر نان خانه ای
**********************************************
سخن کوتاهی دیگر
بحث و جدل را مانند مار زنگی خطرناکی بدان و از ان گریزان باش زیرا در اخر هر بحث هرکه فکر می کند حرف خود صحیح و سخن فرد مقابل اشتباه محض است
سخنی کوتاه
سعی کنید از دیگران باهوشتر و عاقل تر باشید ولی هرگز نگذارید دیگران شما را از خود باهوشتر و عاقلتر بدانند
زنی المانی که عاشق مولوی بود
آنه ماری شیمل بانوی شرق شناس غربی
خانم پروفسور «آنه ماری شیمل» محقق و نویسنده توانای آلمانی را سالها است که در سراسر جهان و بخصوص جهان اسلام به عنوان یک اسلام شناس و ایران شناس برجسته می شناسند. دهها کتاب و صدها مقاله، ثمره تلاشهای این بانوی شرق شناس است. به موازات قلم توانای او، بیان شیوا و جذاب وی نیز موجب دعوت پی در پی و سفرهای فراوان خانم «شیمل» به نقاط مختلف جهان برای ایراد سخنرانی در محافل علمی و دانشگاهی بوده است. آنچه بر شخصیت علمی و ادبی و فکری پروفسور شیمل افزوده است، شهامت و شجاعت توأم با وارستگی اوست که در جریان دفاع از فتوای امام خمینی(ره) در باره سلمان رشدی آشکار گشت و وی را آماج حملات بی امان صهیونیست ها و عوامل آنها نمود. پایداری مظلومانه ولی باصلابت وی در برابر این هجوم همه جانبه موجب محبوبیت بیشتر او گردید تا همان طور که ذکر شد به انتخاب وی به عنوان نویسنده برتر آلمان در سال 1995 در جریان نمایشگاه بین المللی کتاب فرانکفورت انجامید.با مروری بر زندگینامه و فهرست آثار مهم این بانوی دانشمند، به آشنایی بیشتری از این بانوی شرق شناس و اسلام شناس می توان رسید.
«آنه ماری شیمل» در سال 1929 در شهر «ارفورت» در شرق آلمان به دنیا آمد. او 15 ساله بود که به فراگیری زبان عربی پرداخت. شیمل در 16 سالگی دوره دبیرستان را به پایان رساند و در دانشگاه برلین به تحصیل زبان و ادبیات عرب و اسلام شناسی پرداخت و در سال 1941 با اخذ درجه دکترا، فارغ التحصیل شد.
خانم «شیمل» سپس به عنوان مترجم و بعد به عنوان استاد رشته علوم اسلامی به استخدام دانشگاه «ماربورگ» در آمد. او در سال 1954 به دعوت دانشگاه آنکارا به ترکیه رفت و در این دانشگاه به تدریس ادبیات کلاسیک ترک پرداخت. در سال 1961 کرسی استادی در رشته های عرب شناسی و اسلام شناسی در دانشگاه بن آلمان به او واگذار شد. خانم «شیمل» از سال 1967 در دانشگاه هاروارد آمریکا نیز به تدریس پرداخت. او همزمان با فعالیت متناوب در این دو دانشگاه در بسیاری از سایر دانشگاههای جهان نیز به عنوان استاد میهمان فعالیت می کرد.
وی که یکی از محققان بزرگ در علوم و عرفان اسلامی در جهان غرب محسوب می شود، علاوه بر کتابهای متعددی که در این زمینه تألیف کرده، آثار بسیاری از شعرا، عارفان و فیلسوفان مشرق زمین را به زبان آلمانی ترجمه کرده است.
در سال 1995 جایزه صلح ناشران آلمان که یکی از معتبرترین جوایز فرهنگی این کشور محسوب می شود به وی اعطا شد. اعطاء این جایزه به سبب انتقادی که او از سلمان رشدی، نویسنده کتاب «آیات شیطانی» به عمل آورده بود مورد اعتراض برخی از محافل ادبی در آلمان قرار گرفت. ولی شیمل در مقابل تمام انتقادات پایداری نشان داد و این جایزه طی مراسمی از سوی رییس جمهوری وقت آلمان به ایشان تقدیم شد. بسیاری از دانشگاههای معتبر جهان از جمله دانشگاههای سند در هندوستان، اسلام آباد، پیشاور، اوپسلا سوئد، قونیه و تهران به وی دکترای افتخاری اعطا کرده اند. در اسلام آباد پاکستان حتی یک خیابان به نام وی نامگذاری شده است. خانم پروفسور «شیمل» علاوه بر زبانهای عربی، ترکی، فارسی، سندی و پشتو، با زبانهای انگلیسی، فرانسه و سوئدی به خوبی آشنا است.
طنزی دیگر از استاد
در شهر هرت حاجت هیچ استخاره نیست
هرکار عشقت است بکن بند و باره نیست
در شهرهرت آن چه که دیدی سکوت کن
حاجت به جنبش دولب و آرواره نیست
مخلوط شیر و آب که بقال می کند
کاری نکوست چون که خودش حال می کند
قصاب خوش مرام برای خوش آمدت
قاطی گوشت دنبه و آشغال می کند
نازم صفای زرگر و ایول مرام او
« ثبت است بر جریده عالم دوام او »
مس را به کیمیا بنماید طلای زرد
باید که در گینس بچپانند نام او
شاطر قلی و حرکت موزون او خوش است
نان لواش و سنگک و تافتون او خوش است
گر سوخت نان شاطر و شد گاه چون خمیر
عمراً غمین مباش که معجون او خوش است
استاد اگر ز درس تو دزدد خیال نیست
معمار اگر ز آهن و گچ زد خیال نیست
در شهر هرت آدم اگر خوب شد بد است
هر کس در آدمی بشود رد خیال نیست
قاضی شهر ویژه ما چون که عادل است
حکمی که می دهد همگی از ته دل است
من مانده ام در اینکه چرا پای شاکیان
با این چنین قضاوتی همواره در گل است؟
دربان یک اداره شود چون مدیر کل
شادی بکن ،برقص و بزن ساز با دهل
تقدیم کن به رسم خوش آمد به آن جناب
مانند سایرین دو سه فروند تاج گل
کفر نامه از کارو
خداوندا
خداوندا
اگر روزی بشر گردی
زحال بندگانت با خبر گردی
پشیمان می شدی از قصه خلقت
از اینجا از آنجا بودنت !
خداوند!
اگر روزی ز عرش خود به زیر آیی
لباس فقر به تن داری
برای لقمه ی نانی
غرورت را به زیر پای نا مردان فرو ریزی
زمین و آسمان را کفر می گویی نمی گویی؟
خداوند
اگر با مردم آمیزی
شتابان در پی روزی
ز پیشانی عرق ریزی
شب آزرده ودل خسته
تهی دست و زبان بسته
به سوی خانه باز آیی
زمین آسمان را کفر می گویی نمی گویی؟
خداوند
اگر در ظهرگرماگیر تابستان
تن خود را به زیر سایه ی دیواری بسپاری
لبت را بر کاسه ی مسی قیر اندود بگذاری
و قدری آن طرف ترکاخ های مرمرین بینی
واعصا بت برای سکه ای این سو و آن سودر روان باشد
و شاید هر رهگذر هم از درونت با خبر باشد
زمین و آسمان را کفر می گویی نمی گویی؟
خدایا خالقا بس کن جنایت را تو ظلمت ر!
تو خود سلطان تبعیضی
تو خود یک فتنه انگیزی
اگر در روز خلقت مست نمی کردی
یکی را همچون من بدبخت
یکی را بی دلیل آقا نمی کردی
جهانی را چنین غوغا نمی کردی
دگر فریاد ها در سینه ی تنگم نمی گنجد
دگر آهم نمی گیرد
دگر این سازها شادم نمی سازد
دگر از فرط می نوشی می هم مستی نمی بخشد
دگر در جام چشمم باده شادی نمی رقصد
نه دست گرم نجوائی به گوشم پنجه می ساید
نه سنگ سینه ی غم چنگ صدها ناله می کوبد0
اگر فریادهایی از دل دیوانه برخیزد
برای نا مرادی های دل باشد
خدایا گنبد صیاد یعنی چه ؟
فروزان اختران ثابت سیار یعنی چه ؟
اگر عدل است این پس ظلم ناهنجار یعنی چه؟
به حدی درد تنهایی دلم را رنج می دارد
که با آوای دل خواهم کشم فریاد و برگویم
خدایی که فغان آتشینم در دل سرد او بی اثر باشد خدا نیست ؟!
شما ای مولیانی که می گویید خدا هست و برای او صفتهای توانا هم روا دارید!
بگویید تا بفهمم
چرا اشک مرا هرگز نمی بیند؟
چرا بر ناله پر خواهشم پاسخ نمی گوید
چرا او این چنین کور و کر و لال است
و یا شاید درون بارگاه خویش کسی لب بر لبانش مست تنهایی
و یا شاید دگر پر گشته است آن طاقت و صبرش
کنون از دست داده آن صفتها را
چرا در پرده می گویم
خدا هرگز نمی باشد
من امشب ناله نی را خدا دانم
من امشب ساغر می را خدا دانم
خدای من دگر تریاک و گرس و بنگ می باشد
خدای من شراب خون رنگ می باشد
مرا پستان گرم لاله رخساران خدا باشد
خدا هیچ است0
خدا پوچ است0
خدا جسمی است بی معنی
خدا یک لفظ شیرین است
خدا رویایی رنگین است
شب است و ماه میرقصد
ستاره نقره می پاشد
و گنجشک از لبان شهوت آلوده ی زنبق بوسه می گیرد
من اما سرد و خاموشم!
من اما در سکوت خلوتت آهسته می گریم
اگر حق است زدم زیر خدایی !!!
عجب بی پرده امشب من سخن گفتم
خداوند
اگر در نعشه ی افیون از من مست گناهی سر زد ببخشیدم
ولی نه؟!
چرا من روسیه باشم؟
چرا غلاده ی تهمت مرا در گردن آویزد؟
خداوند
تو در قرآن جاویدت هزاران وعده ها دادی
تو می گفتی که نامردان بهشتت را نمی بینند
ولی من با دو چشم خویشتن دیدم
که نامردان به از مردان
ز خون پاک مردانت هزاران کاخها ساختند
خداوندا بیا بنگر بهشت کاخ نامردان را
خدایا ! خالقا ! بس کن جنایت رابس کن تو ظلمت را
تو خود گفتی اگر اهرمن شهوتبر انسان حکم فرماید تو او را با صلیب عصیانت مصلوب خواهی
کردولی من با دو چشم خویشتن دیدم پدر با نورسته خویش گرم میگیرد برادر شبانگاهان مستانه از
آغوش خواهر کام میگیرد نگاه شهوت انگیز پسر دزدانه بر اندام مادر می لرزد قدم ها در بستر فحشا
می لغزد
پس...قولت!
اگر مردانگی این است
به نامردی نامردان قسم
نامرد نامردم اگر دستی به قرآنت بیالایم !
من به آمار زمین مشکوکم!!!!
اگر این شهر پر از آدم هاست
پس چرا این همه دل ها تنهاست؟؟؟
خیانتکار در لباس و سیمایی مذهبی
بدلیل اهمیت موضوع در هر 3 وبلاگم امشب این مطلب را قرار می دهم
از تمام خوانندگان عزیز تقاضا دارم نظر خود را مکتوب نمایند
دوستداران ادب بر ان شدم چون تاریخ همیشه و در همه حال معلم انسانهاست و مدام تکرار میگردد دیو سیرتی را که در لباس و هیئت مومنین تیشه بر ریشه امامان معصوم ما زد و چه خوش خدمتی ها که بدستگاه فاسد بنی امیه نکرد را به شما بشناسانم و چه بسیارند اینان که در لباس میش گرگ وار به درندگی خود ادامه می دهند
جالبست بدانیم که حتی تذکره الاولیای عطار هم در تمجید او برامده و اکثر تذکره نویسان او را عارفی بی بدیل به مردمان معرفی می نمودند
حسن بصری یکی از دانشمندان قرن اول هجری است، که دستگاه حکومت بنی امیه از چهره مذهبی او برای توجیه خیانت خود فراوان استفاده مینمود .
در زمان حکومت امام علی علیه السلام حسن بصری جوانی نورس بود. پس از پایان جنگ جمل و فتح بصره به دست ارتش امام، هنگامی که امام در میان هیاهوی مردم و موج جمعیت وارد بصره میشد، در لابلای مردم، جوانی را دید که قلم و لوحی در دست دارد و چیزهایی را که امام میگوید یادداشت میکند، حضرت با صدای بلند او را صدا زد که: چه میکنی؟
حسن پاسخ داد: آثار شما را یادداشت میکنم، تا پس از شما برای مردم بازگو کنم.
امام در اینجا جملهای فرمود که جالب و قابل توجه است، فرمود:
اما ان لکل قوم سامریا و هذا سامری هذه الامه لانه لایقول لامساس ولکنه یقول لاقتال؛
مردم آگاه باشید که هر ملتی یک سامری دارد که با تزویر خود و با چهره مذهبی خویش، جامعه را از مسیر واقعی خود منحرف میکند و این «حسن بصری» سامری این امت است، و تنها تفاوتش با سامری زمان موسی علیه السلام این است که اگر او میگفت: «لامساس؛ کسی با من تماس نگیرد.» ولی این میگوید: «لا قتال؛ مبارزه با حکومت جنایتکار بنی امیه غلط است.»
(سامری مردی بود که پیروان حضرت موسی علیه السلام را به گوسالهپرستی دعوت کرد و سبب گمراهی گروهی از آنها شد. نقل شده که پس از این کار مبتلا به وسواس شد و هر کسی را که میدید وحشت میکرد و فرار مینمود و فریاد میزد (لامساس؛ با من تماس نگیرید.)
پیشبینی امام درست از آب درآمد و این دانشمند، چنان خدمتی به دستگاه بنی امیه نمود که به گفته یکی از محققین اگر زبان حسن بصری و شمشیر حجاج نبود حکومت مروانی در گهواره، زنده به گور میشد، مگر نمیبینید که حسن نشسته و در جلوی او عدهای بیشمار، صف بستهاند و او با مهارتهایی که در سخن گفتن دارد، ضمن سخنرانی میگوید: «پیامبر خدا فرمود: به زمامداران ناسزا نگویند که آنان اگر نیکی کنند، برای آنها پاداش است و بر شما لازم است سپاسگزاری کنید و اگر بد نمایند، کیفر کردارشان را میبینند، و بر شما لازم است شکیبا باشید، که آنها بلائی هستند که خداوند به وسیله آنها از هر کس که بخواهد انتقام میگیرد.»
و همین دانشمند بود که فتوا داد «اطاعت از پادشاهان بنی امیه واجب است هر چند ظلم کنند زیرا خداوند به وسیله آنان اصلاحاتی میکند که از جنایات آنان بیشتر است.»
سید جمال طباطبایی ازاد
اندر احوال مالک دیناری
احوال مالک دینار عارفی بزرگ و بلند پایه
مالک دینار را گفت آن عزیز من ندانم حال خود، چونی تو نیز
گفت برخوان خدا نان میخورم پس همه فرمان شیطان میبرم
دیوت از ره برد و لاحولیت نیست از مسلمانی بجز قولیت نیست
در غم دنیا گرفتارآمدی خاک بر فرقت که مردار آمدی
گر ترا گفتم که کن دنیا نثار این زمان میگویمت محکم بدار
چون بدو دادی تو هر دولت که هست کی توانی دادن آسانش ز دست
ای ز غفلت غرقهی دریای آز میندانی کز چه میمانی تو باز
هر دو عالم در لباس تعزیت اشک میبارند و تو در معصیت
حب دنیا ذوق ایمانت ببرد آرزو و آز تو جانت ببرد
چیست دنیا آشیان حرص و آز مانده از فرعون وز نمرود باز
گاه قارون کرده قی بگذاشته گاه شدادش به شدت داشته
حق تعالی کرده لاشی نام او تو به جان آویخته در دام او
رنج این دنیای دون تا کی ترا لاشه نابوده زین لاشی ترا
تو بمانده روز و شب حیران و مست تا دهد یک ذره زین لاشیء دست
هرک در یک ذره لاشی گم بود کی بود ممکن که او مردم بود
هرک رابگسست در لاشیء دم او بود صد باره از لاشی کم
کار دنیا چیست، بیکاری همه چیست بیکاری ،گرفتاری همه
هست دنیا آتش افروخته هر زمان خلقی دگر را سوخته
چون شود این آتش سوزنده تیز شیرمردی گر ازو گیری گریز
همچو شیران چشم ازین آتش بدوز ورنه چون پروانه زین آتش بسوز
هرک چون پروانه شد آتش پرست سوختن را شاید آن مغرور مست
این همه آتش ترا در پیش و پس نیست ممکن گر نسوزی هر نفس
درنگر تا هست جای آن ترا کین چنین آتش نسوزد جان ترا و گفتند چونی؟
گفت: نان خدای می خورم سـرود هسـتی
مالک دینار رحمة الله علیه
راهزنی که توبه نمود
فضیل ابن عیاض در اوایل راهزن بود و در همان اوقات نسبت به یکی از زنان، علاقمند شده بود. شبی از شبها برای آنکه به وصال آن زن برد، از دیواری برآمد که به منزل جانان رود. ناگاه آواز گویندهای را شنید که این آیه را تلاوت مینمود: آیا وقت آن نرسیده که، آنان که ایمان آوردهاند قلبهایشان از برای یاد خدا نرم شود. همین که فضیل این آیه را شنید، گویا قائد توفیقی گریبان جانش را گرفته به راه راست هدایتش نمود. با خود گفت: وقت آن شد که آهن دل من، چون موم، از آتش توبه نرن گردد. همان شب سر به گریبان نهاده و بعد از طی مسافتی، به کاروانسرائی رسید. خواست استراحت کند. جماعتی از کاروانیان آنجا پیاده شده بودند. نیمه شب برخاسته و گفتند برخیزید تا روانه شویم. یکی از آنها گفت: توقف کنید تا روز شود زیرا که فضیل در راه است، فضیل از شنیدن این حرف، رقت حالی پیدا نموده و متوجه آنها شد و گفت، ای جوانمردان فضیل اکنون در مقابل شماست. از ناحیه او خاطر جمع باشید و حرکت کنید.
رسم فضیل آن بود که هر مالی از کاروانی میدزدید نام صاحبانش را در طوماری ثبت مینمود چون آنها را میشناخت. صاحبان اموال را طلبیده و به هر نحو بود رضایت آنان را تحصیل نمود مگر یک یهودی در شام سکنا داشت. فضیل به شام رفت و یهودی را پیدا کرد و جریان توبه خویش را برایش نقل کرد و از او حلالیت طلبید، یهودی به فضیل گفت: من سوگند خوردهام تا مال خود را نستانم رضایت ندهم چون اکنون مالی در دست نداری باید به خانه بیائی و از پولی که من در زیر بساط دارم برداشته و به من بدهی تا سوگند خود را نشکسته باشم و تو هم به مراد خود که رضایتمندی من است برسی.
مرد یهودی فضیل را به خانه برد. آنگاه فضیل دست به زیر تشک وی برد و مرتباً زر برداشته و به یهودی میداد تا هنگامی که ذمه خود را بری دید. مرد یهودی پس از مشاهده این امر از فضیل، به شرف اسلام مشرف گشت و کلمه شهادتین بر زبان جاری نمود.
بعداً گفت آیا دانستی که چرا مسلمان شدم؟ گفت: خیر، مرد یهودی گفت: زیرا در کتاب آسمانی تورات خوانده بودم که هر کس از امت محمد (ص) که به راستی دل، توبه کند خاک برای او به خواست خداوند عالم مبدل به زر گردد. چون در زیر بساط من به جز خاک چیزی نبود. میخواستم هم تو را امتحان کنم و هم از این راه حقانیت اسلام را بشناسم. چون دیدم که برای تو خاک مبدل به زر گردید دانستم که تو به راستی توبه کردهای و دین اسلام بر حق است، لذا مسلمان شدم.
عطار نیشابوری
فریدالدّین ابوحامِد محمّد عطّار نِیشابوری (۵۴۰ - ۶۱۸ قمری) یکی از عارفان و شاعران ایرانی بلندنام ادبیات فارسی در پایان سدهٔ ششم و آغاز سدهٔ هفتم است. او در سال ۵۴۰ هجری برابر با ۱۱۴۶ میلادی در نیشابور زاده شد
نام او «محمّد»، لقبش «فرید الدّین» و کنیهاش «ابوحامد» بود و در شعرهایش بیشتر عطّار و گاهی نیز فرید تخلص کردهاست. نام پدر عطّار ابراهیم (با کنیهٔ ابوبکر) و نام مادرش رابعه بود.
او که داروسازی و عرفان را از شیخ مجدالدّین بغدادی فرا گرفتهبود، به کار عطاری و درمان بیماران میپرداخت. او را از اهل سنت دانستهاند اما در دوران معاصر، شیعیان با استناد به برخی شعرهایش بر این باورند که وی پس از چندی به تشیع گرویده یا دوستدار اهل بیت بوده است. و البته لازم به ذکر است که استناد این افراد به اشعاری از ایشان است که از نظر اکثر اساتید این حوزه و عطارشناسان به نام ، منسوب به ایشان هستند و توسط افرادی هم تخلص یا به نام ایشان سروده شده اند و این مهم را می توان به راحتی از ابیاتی در خسرونامه فهمید هر چند که ایشان در مقدمه منطق الطیر(مقامات طیور) به نکوهش متعصبین پرداخته اند و به این افراد توصیه کرده اند که هم محب اهل بیت باشند و هم دوستدار خلفای راشدین .
آرامگاه شیخ فریدالدین عطار نیشابوری در محله باستانی شادیاخ نیشابوراست.
درباره به پشت پا زدن عطار به اموال دنیوی و راه زهد، گوشهگیری و تقوا را پیش گرفتن وی داستانهای زیادی گفته شدهاست. مشهورترین این داستانها، آنست که عطار در محل کسب خود مشغول به کار بود که درویشی از آنجا گذر کرد. درویش درخواست خود را با عطار در میان گذاشت، اما عطار همچنان به کار خود میپرداخت و درویش را نادیده گرفت. دل درویش از این رویداد چرکین شد و به عطار گفت: تو که تا این حد به زندگی دنیوی وابستهای، چگونه میخواهی روزی جان بدهی؟ عطار به درویش گفت: مگر تو چگونه جان خواهی داد؟ درویش در همان حال کاسه چوبین خود را زیر سر نهاد و جان به جان آفرین تسلیم کرد. این رویداد اثری ژرف بر او نهاد که عطار دگرگون شد، کار خود را رها کرد و راه حق را پیش گرفت. چیزی که نمایان است این است که عطار پس از این جریان مرید شیخ رکن الدین اکاف نیشابوری میگردد و تا پایان عمر (حدود ۷۰ سال) با بسیاری از عارفان زمان خویش همسخن گشته و به گردآوری داستانهای صوفیه و اهل سلوک پرداختهاست. و بنا بر داستانی وی بیش از ۱۸۰ اثر مختلف به جای گذاشته که حدود ۴۰ عدد از آنان به شعر و دیگر نثر است. عطار در سال ۶۱۸ یا ۶۱۹ و یا ۶۲۶ در حملهٔ مغولان، به شهادت رسید.
عطار در نگاه دیگران
وی یکی از پرکارترین شاعران ایرانی به شمار میرود و بنا به نظر عارفان در زمینه عرفانی از مرتبهای بالا برخوردار بودهاست؛ چنانکه مولوی درباره او میفرماید:
هفت شهر عشق راعطار گشت
ماهنوز اندر خم یک کوچهایم
ماجرای شهادت عطار ار غمانگیزترین رخدادهای روزگار است که در روان خواننده اثری دردناک به جای میگذارد. تذکرهنویسان در این خصوص نگاشتهاند که: پس از تسلط چنگیز خان مغول بر بلاد خراسان شیخ عطار نیز به دست لشگر مغول اسیر گشت. گویند مغولی میخواست او را بکشد، شخصی گفت: این پیر را مکش که به خونبهای او هزار درم بدهم. عطار گفت: مفروش که بهتر از این مرا خواهند خرید. پس از ساعتی شخص دیگری گفت: این پیر را مکش که به خونبهای او یک کیسه کاه ترا خواهم داد. شیخ فرمود: بفروش که بیش از این نمیارزم. مغول از گفته او خشمناک شد و او را هلاک کرد.
آثار
تندیس پروفسور هلموت ریتر، شرقشناس و عطارشناسِ آلمانی در کنار آرامگاه عطار نیشابوری که به سفارش انجمن دوستداران گوته و حافظ ساختهشده است.
نام برخی از آفرینههای به جا مانده از عطار بدین شرح است
سرودههای مثنوی:
اسرارنامه -اشترنامه -الهینامه-بلبلنامه-بیان ارشاد (مفتاحالاراده)-بیسرنامه
پندنامه-جواهرنامه-جوهرالذات-حیدرنامه-خسرونامه-دیوان قصاید و غزلیات
سیفصل-شرحالقلب-گل و هرمز-لسانالغیب-مختارنامه-مصیبتنامه-مظهرالعجایب
منطقالطیر-نزهتالاحباب-هیلاجنامه-وصلتنامه-ولدنامه
نثر:
اخوانالصفا-تذکرة الاولیا
شیطان توبه کرد
آب بی تو خنکا نداشت
مشک بردوش ازحرارت تن افزون تر
امید به خنکا منتهی می شد
عجبا عمق تشنگی در استخوان دشمن
او می سوخت درآتش غضب
وتو مفتون قله شهادت
گذارا زعاشورا تجربه ای ست که
تکرارش روزو شب را تداعی می کند
این لحظه ملائک به پاسخ سئوالات خود رسیدندو
شیطان اعظم انگشت حیرت به دندان گزید
واز توابین شد.
جایگاه طنز در شعر امروز
با توجه به کثرت و وفور استعمال ذهنیتها و ایجاد ایماژهای تصنعی و تخیلی و گاه مالیخولیایی هاشور خورده که دنیای مسخ شده کنونی را مجنونتر جلوه میدهد؛ شعر امروز گاه باید زاویه و خاستگاه خود را اندکی تغییر دهد تا ماهیت و ثمره آن از زیراکس گونگی و تکرار بیمارگونه فلهای نجات یابد تا توان ایستایی در مقابل حرکت و حوادث روزمره را داشته باشد.مخاطب امروز بعد از دست و پنجه یازیدن روزمره معاش و رخوت مفرط و جذب سرب، در سنگینی ترافیک و ازدحام، دوستتر داشته که لم بدهد و از سر فراغ بال خستگی درکند. او در این لحظه حوصله اندیشیدن و حل معمای چند پهلو و دیدن فانتریک تکراری را ندارد. و حتی یکی از فاکتورهای موفقیت نسبی سریالهای کم عمق و بازاری همین موضوع میتواند باشد.
با این تفاصیل، طنز در شعر امروز میتواند جایگاه بسیار مناسبی داشته باشد. بخصوص که حصول چینش واژههای سخت و گرانیتی در بدنه سفینه شعر بر اصطکاک و فشارها چربش یافته تا به جهان پرتاب و مترصد فرصت شویم. چه، کوچکترین بینظمی، فاجعه و تنزل و سقوط خواهد بود.
طنز میتواند به نوعی جای خالی ذهنیات محض را در شعر پر کرده و به شعر طراوت و استحکام خاصی بخشیده و مخاطب خود را سر کیف آورد، و به جهان و دردهای عادی آن پوزخند زند و محیط شود و جوهر.
در شعر امروز، شعور و اندیشه و عینیت و طنز، سازهای شگفت ایجاد خواهد کرد که اولاً شاعران دیدگاه جدید بیابند و ثانیاً ارتباط شعر با مخاطب را نماد و صمیمیت بیشتری فراگیرد.
شعر امروز قوام و توان بزرگی جهت رقابت و مانایی با هنرهای دیجیتال و صنایع و تجارت مخنث را میطلبد. ما هر روز با مولتی هنرهای تهاجمی و گزنده سروکار داریم که مانند ویروس و انگل با کالاهای تجاری و توریسم و تبلیغ و فرهنگ، مرزها را در مینوردند و قلبها را تسخیر میکنند.
در این راستا شعر باید جایگاه خود را استحکام بخشد. همان کاری که دنیای نقاشی در رنسانس عکاسی مجبور به ایجاد و ترویج و نجات خود کرد و باعث غنای بسیار عجیب نقاشی با اساتید بنام و انقلاب جهانی آن شد.شعر امروز باید خود را باشرایط وفق بدهد. شاعر امروز نیز دیدگاه جهانشمول سوژهها و واژههای نهان و بسیاری در اختیار دارد که یافتن آن بسی ساده و آسانتر از قدیم مینماید.
البته، از دلایل بارز شکست نسبی شعر معاصر در عرصه جهانی، همانا نگرش بیشتر شاعر به آینده و گذشتههاست. ما در سطح جامعه عادت کردهایم که حال را همیشه فدای گذشتههای موهوم و دریغ و آیندهی افسون و افسوس و افسرده نماییم، بیآنکه بدانیم گذشته و آینده، شاعران و ظرفیتهای خود را خواهد داشت و ما آب در هاون میکوبیم.شاعر امروز گاه به نهیلیسم و شانه خالی کردن از تعهد، به رخوت و تنپروری وغرور تکیه میدهد، بیآنکه بداند شعر باید هویت و راه خود را بپوید و تعهدات جوهری و ذاتی و وجودی خود را هر زمان بتواند ارائه دهد. شعر امروز میتواند پیش ما در اتوبوس بنشیند و یا در صف بانک و نان دم بگیرد و عرق بریزد و جوک بگوید و زندگیاش را ادامه دهد.
شعر امروز نمیتواند خود را مقید به تعاریف و منیتها مختص کند تا زیر رادیکالها، هاج و واج وانماند. التزام شعر امروز، اندیشه و جوهر وجودی و تکثرگرایی و استحکام آن است، نه خدمتگزاری و تسلیم و رضامندی قشری خاص.
سوژههای فراوان فرا راهمان موج میزنند و ما هنوز به گذشتههای موهوم میبالیم و میشکنیم و آینده چون بختک به ذهنمان افتاده بی آنکه قیل و قال اکنون را دریابیم. مثلاً تغییرات بنیادین آب و هوا و اکوسیستم و نابودی محیط زیست که طبیعت همیشه خاستگاه بکری برای پرواز شعر بوده و شعر امروزه مکلف است هوای آن را داشته باشد. و برای احمقانه نابود کردن جنگلها و مراتع و رودها به مخاطب عجول و بیتفاوت خود تلنگر بزند و او را از خواب غفلت بیدار کند.
دیگر وقت است شعر اندکی چاله و چولههای محیط اطراف را کنکاش کند و خود را از آوارگی و سرگردانی در ذهنیت علیل به فرزانگی رساند. ما کارهای واجب زیادی داریم و نمیتوان همیشه در بعد فانتزیک ماند.شعر امروز، کیت و حافظه فشردهای است که ذات ما را به مدار مولکولها و اجرام گره میزند تا موجبات تکوین و حادثه و اتفاق شایسته و بایستهای را فراهم آوریم. شاعر امروز هر ثانیه و زمان در حال تغییر و حرکت است. او برای آنکه از روند جامعه جا نماند، باید پویایی بیشتری به خرج دهد. به روند و فعل خود اکتفا نکرده و مغرور نباشد، که کفایت هنر موجبات پایان هنرمند است.
طنز هر از گاهی که به شعر میآمیزد، حال و هوای مطبوع ایجاد میکند. حتی طنز در اشعار حماسی فردوسی، روند خودمانیتری به ایماژها میبخشد. و یا مولوی، لبخندی ناگزیر بر گوشه چهره گان عبوس و سرسختمان ایجاد میکند. اما آنچه موجبات شور بختی است، این است که ادبیات ما نیز بسان موسیقی ما گاه بسیار غمگین و گرفته است که البته وارد شدن به این مبحث، مثنوی هزار من میطلبد.
همانظور که عبید زاکانی حق بسیار مسلمی برادبیات کلاسیک ما دارد، طنز معاصر با ایرج و عشقی و اشرفالدین گیلانی نمود و خاستگاهی خاص یافت که البته تاریخ به گوشه های تاریک آنان امتیاز منفی داد و جنبه هنری، بخشی از سرودهها را بسیار نازل و در حد فکاهی و ناسزا دانست.
پس از آن، شاعران بزرگوار فهمیدند که با شعر و قضاوت تاریخ نمیتوان از در شوخی درآمد. و طنز آرام به شیوه نیمایی و سپید وارد عرصه پهناور شعر شد و شاعران طنزپرداز به ارج و قرب خاصی در میان مخاطبین مختص دست یازیدند.
طنز به مفهوم مطلق که از آن به عنوان طنز سیاه و تلخ نیز یاد میشود، در شعر معاصر سابقه داشته؛ شاعران چون نیما، شاملو، شاهرودی، فروغ فرخزاد، بیژن جلالی، عمران صلاحی وکیومرث منشیزاده و...
در دهه هفتاد با توجه به چینش مهندسی کلمات و جابجایی واژهها و استفاده از کژتابیها و ضربالمثلها نوعی طنز در زیر مجموعه بازیهای زبانی خلق شد. طنز بینالمتنی با اصطلاحات کوچه بازاری که باعث طربناکی و نشاط ایدههای مکانیکی گردید.
بعد از دهه هفتاد یکی از مؤلفه های قابل توجه شعری، طنز بود که رگههایی از آن را در کالبد مجموعهها میتوان یافت. البته در همین مقال نیز میتوان به ارزشهای طنز ژورنالیستی که با تاریخ مصرف مناسب و به روز در مجلات بارور میشد، اشاره کرد.
شاعران گروه توفیق و گلآقا و مجالس شب شعر طنز <در حلقه رندان> و <شکرخند> و... به هرحال طنز چه آشکار و چه نهان، میتواند جریان و خون و نبوغ تازهای در کالبد شعر ایجاد کرده تا مخاطب به شوق آید و خستگی از تن بزداید. البته، شاعران جدی گاه میتوانند با چیدمان دقیق و اندیشمند و جذاب به رگههایی خودجوش و بسیار مطبوع از طنزی خالص دست یابند که چون دری گرانمایه در دل شب تلالؤ خواهد داشت. گاهی طنز بیمه بدنه شعر خواهد بود، و مخاطب شعر را به خاطر طنزش به حافظه میسپارد. هرچند دیگر به حافظه سپردن شعر، یک تعریف قرون وسطایی و نامربوط جلوه میدهد. و شعر امروز التزامی به طوطی حافظ ندارد.
به هر تقدیر، با توجه به بحران روز افزون شعر مخنث، به خدمت درآوردن طنز برای تعالی شعر و شاعر اتفاقی شایسته و ملزوم به نظر میرسد.
استاد محمد جاوید
بوی کباب
می داد نخ به بنده یک شوخ ورپریده
آن هم نخی که با صد آز وهوس تنیده
در چشم من زده زل با لنزهای رنگی
با آن نگاه می گفت عشقش مرا کشیده
لبهای چون لبویش چون غنچه کرد گفتم
قربان میوه های شب مانده و لهیده!
چشمک زنش خراب وهی باز و بسته می شد
با پلک سایه خورده با ابرویی چپیده
از پستی و بلندی چیزی در او ندیدم
الاّ دو لیموی کال کز شاخه ای تکیده
قدّش دراز و باریک مانند چوب جارو
با یک پف و دو تا فوت می شد قدش خمیده
با آن همه محاسن در شکل و در قیافه
در کار تور کردن البته دوردیده
می گفت وصف من را با گوشهای تیزش
دیروز توی پارتی از یاسمن شنیده
گفته به من که داری غیر از قیافه توپ
ارثیه کلان که تازه به تو رسیده
من ذکرخیر بابات! خیلی شنیده بودم
آن زاهد نمونه آن عابد حمیده
ای کاش رفته بودم من جای آن کسی که
الان به زیر کوهی از خاک آرمیده
گفتم هر آن که آدرس داده تورا گمانم
یا خیلی شوت بوده یا اندکی خـُلیده!
از بابت قیافه البته راست گفته
آیا خدا قشنگی غیر از من آفریده؟
ارث کلان بابا خواهی اگر بدانی
یک جفت فتق گنده ، یک قوز کس ندیده
پس بنده هم به ناچار از بابت همین ارث
یک متر اضافه چلوار بهر کفن خریده
غیر از دو ارث بالا یک مشت هم طلبکار
پشت درَم! پلاسند از شام تا سپیده
چل سال هم عبادت یعنی نماز و روزه
از بابتش خداوند بر ذمه ام کشیده
یک متر اضافه چلوار یک عالمه طلبکار
با آن نماز و روزه نای مرا بریده
میراث دیگری که مانده به جا ز بابا
تالاسمی و چندین، بیماری عدیده
بوی کباب اگر که خورده به بینی تو
خر داغ می نمایند آن هم خری پکیده
باید که روزی ات را جای دگر بجویی
قبل از تو یک بـُز گـَر در هستی ام چریده
رو کن به سوی جاوید تا کام تو بر آرد
البته در خفا از محبوبه و سعیده
تا هیکل قناس «جاوید» را نظر کرد
گفتا که رحمت حق بر یک بـُز شلیده!
بی شوهری اگر که من را تلف نماید
بهتر که کام من با یک همچو کس بر آید
گر ظاهر قوافی بعضن جفنگ آمد
هرگز گناه من نیست،شاعر به تنگ آمد
داستان خیشخانه ( خانه مجردی)
دوباره بیاد استاد دکتر خواجه نوری (داستان خیشخانه ...
یاد دارم در سال 72 شمسی یکی از دروس واحد نثر دانشگاه ادبیات تاریخ بیهقی بود که گفتم در میان داستانهای مختلف یکی از داستانها که نشان راستگویی و صداقت تاریخ نگار را بوضوح نشان میداد داستان خیشخانه بود.
با خواندن این داستان که جالب است بدانیم که در زمان زنده بودن خود بادشاه ان زمان نوشته شده نکاتی ژرف از عمق فاجعه ان زمان و تباهی پادشاه ان روزگار یعنی سلطان مسعود غزنوی را پدیدار میسازد که بصورت مختصری بنده بیان میدارم.و لازم بذکر است انواع کارهای زشت این پادشاه در لفافه الفاظ به صورتی کاملا پوشیده اما زیرکانه بیان گردیده که نویسنده(ابوالفضل بیهقی)
نیز سله دریافت کرده بجای شلاق و این خود نشان قلم هوشیار و زیرک و راستگو بیهقی است.
1- دایر کردن خانه مجردی و لهو و لعب رقاصی زمانی که پدر ادعای اسلام گشایی تا هندو ستان و تخریب معابد هندوان
2- قرار دادن عمه خود بعنوان جاسوسی زیرک نزد پدر و نیز ارتباط نا مشروع حتی با محارم خود از جمله عمه خودش
3- وجود کتابهای مستهجن و نقاشی ان بر روی دیوار خانه
4- دروغگویی و هرزگی بدور از چشم پدر بظاهر مومن
جالب است بدانیم با خواندن این داستان متوجه میشویم کولر ابی و عکسهای مستهجن در ابتدا اختراع ما ایرانیان بوده.اولین سیستم جاسوسی مدرن از ان ماست.
و ده ها مطلب دیگر که از حوصله خارج است
خسته بودم ببخشید زیاد معنی روان نکردم در حد لازم که مطلب مطول نشود.
تاریخ بیهقی
داستان خیشخانه هرات
و از بیداری و حزم واحتیاط این پادشاه محتشم[ مسعود غزنوی ] ، رضی الله عنه ، یکی آن است که به روزگار جوانی که به هرات می بودی و پنهان از پدر شراب می خوردی ، پوشیده از ریحان خادم [ خدمتگذار خاص مسعود ] فرود ِ سرای، خلوتها می کرد و مطربان می داشت – مرد و زن – که ایشان را از راههای نبهره ( پوشیده ) نزدیک وی بردندی . در کوشک باغ عدنانی [ باغی درهرات با کوشک ها و کاخ ها ازآن غزنویان ] ، فرمود تا خانه ای برآوردند خواب قیلوله را ، و آن را مزمّـلها ( لوله مسین و برنجین که چون به طرفی بگردد آب را ببندد وبه طرف دیگر بگشاید ، شیر آب ) ساختند و خیشها ( نوعی پرده کتانی که در اتاق می آویختند و برای خنک شدن هوا آن را نمناک میکردند ) آویختند چنانکه آب از حوض روان شدی و به طلسم بربام خانه شدی و در مزمّلها بگشتی و خیشها تر کردی . و این خانه را از سقف تا به پای زمین صورت کردند ، صورت های الفیه ( کتابی بوده با تصاویر شهوت انگیزبه نام الفیه شلفیه ) ، از انواع گردآمدن مردان و زنان همه برهنه ، چنانکه جمله آن کتاب را صورت و حکایت و سخن نقش کردند ،و بیرون این ، صورتها نگاشتند فراخور این صورتها. امیر به وقت قیلوله آنجا رفتی و خواب آنجا کردی .و جوانان را شرط است که چنین و مانند این کنند [!] امیر محمود ... پوشیده بر وی مشرفان (جاسوسان ) داشت از مردم ، چون غلام و فراش و پیرزنان و مطربان و جز ایشان ، که آنچه واقف گشتندی بازنمودندی ، تا از احوال فرزند هیچ چیز بر وی پوشیده نماندی و پیوسته او را به نامه ها مالیدی و پندها می دادی ...و چنانکه پر بر وی جاسوسان داشت پوشیده ، وی نیز بر پدرداشت ، هم ازاین طبقه ، که هرچه رفتی بازنمودی و یکی از ایشان نوشتگین خاصه خادم بود ، که هیچ خدمتکار به امیر از وی نزدیک نبود ، ... .
پس خبراین خانه به صورت الفیه ، سخت پوشیده ، به امیر محمود نبشتند ، و نشان بدادند که از سرای عدنانی بگذشته آید ، باغی است بزرگ ، بر دست راست این باغ حوضی است بزرگ ، وکران این حوض ، از چپ ، این خانه است . وشب وروز براو دو قفل باشد زیروزبر، و آن وقت گشایند که امیر مسعود به خواب آنجا رود ، و کلیدها به دست خادمی است که اورا بشارت گویند.
و امیر محمود چون بر این حال واقف گشت وقت قیلوله به خرگاه آمد و این سخن با نوشتگین ِ خاصه خادم بگفت و مثال داد که « فلان خیلتاش ( فرمانده سپاه ) را- که تازنده ای بود از تازندگان که همتا نداشت- بگوی تا ساخته آید ، که برای مهمی اورا به جایی فرستاده آید ، تا به زودی برود و حال این خانه بداند.و نباید که هیچ کس بر این حال واقف گردد.» نوشتگین گفت :« فرمانبردارم .»
و امیر بخفت و وی به وثاق ( اتاق ) خویش آمد وسواری از دیو سواران خویش نامزد کرد با سه اسب خیارهء خویش ، و با وی بنهاد که به شش روزوشب و نیم به هرات رود ، نزدیک امیر مسعود و این حالها بازنمود و گفت : « پس ازاین سوارمن ، خیلتاش سلطانی خواهدرسید تا آن خانه ببیند... .»
آن دیوسوار اندر وقت تازان برفت . وپس کس فرستاد و آن خیلتاش را که فرمان بود بخواند. وی ساخته بیامد.... امیرمحمود به خط خویش گشادنامه ای نبشت براین جمله :« بسم الله الرحمن الرحیم ، محمودبن سبکتگین را فرمان چنان است این خیلتاش را که به هرات به هشت روز رود. چون آنجا رسید یکسر تا سرای پسرم مسعود شود، و از کس باک ندارد ، و شمشیر برکشد و هر کس که وی را از رفتن باز دارد گردن وی بزند و همچنان به سرای فرو رود ، و سوی پسرم ننگرد ، و از سرای عدنانی به باغ فرود رود... وبرکران آن ، خانه ای برچپ ، درون آن خانه رود و دیوارهای آن را نیکو نگاه کند تا بر چه جمله است و درآن خانه چه بیند و دروقت بازگردد چنانکه با کس سخن نگوید و به غزنین بازگردد....»
امیر نوشتگین خاصه را گفت :« اسبی نیکرو از آخور، خیلتاش را باید داد و پنج هزار درم .» نوشتگین بیرون آمد ودر دادن اسب و سیم وبه گزین کردن اسب روزگاری کشید و روز را می بسوخت ( عمدا اتلاف وقت می کرد )، تا نماز شام را راست کرده بودند و به خیلتاش دادند و وی برفت تازان .
آن دیو سوار نوشتگین ، چنانکه با وی نهاده بود به هرات رسید ، و امیر مسعود بر ملطـّفه واقف گشت و مثال داد تا سوار را جایی فرودآوردند، در ساعت فرمود که تا گچگران را بخواندند و آن خانه سپید کردند و مهره زدند که گویی هرگز بر آن دیوارها نقش نبوده است و جامه افکندند و راست کردند و قفل برنهادند ، و کس ندانست که حال چیست .
بر اثر این دیوسوار ، خیلتاش دررسید ، روز هشتم ، چاشتگاه فراخ ، وامیر مسعود در صفهء سرای عدنانی نشسته بود با ندیمان... خیلتاش دررسید ، از اسب فرو آمد شمشیر برکشید و دبوس درکش گرفت و اسب بگذاشت. دروقت ، قـُـتـلـُغ تگین [ حاجب مخصوص مسعود ] برپای خاست وگفت:«چیست؟» خیلتاش پاسخ ندادو گشادنامه بدو داد وبه سرای فرو رفت. قتلغ گشادنامه بخواندو به امیرمسعود داد و گفت :« چه باید کرد ؟» امیر گفت :« هرفرمان که هست به جای باید آورد .» هزاهز ( رعشه از ترس ؛ فتنه ای که مردمان درآن جنبش کنند ) در سرای افتاد. و خیلتاش می رفت تا به درآن خانه ، و دبوس در نهاد و هر دو قفل بشکست و در خانه بازکـــرد و دررفت. خانه ای دید سپید ، پاکیزه ، مهره زده و جامه پاک. بیرون آمد و پیش امیر مسعود زمین بوسه داد و گفت:« بندگان را از فرمانبرداری چاره نیست ، واین بی ادبی ، بنده به فرمان سلطان محمود کردم، و فرمان چنان است که در ساعت که این خانه بدیده باشم بازگردم ، اکنون رفتم .» امیرمسعود گفت:« تو به وقت آمدی و فرمان خداوند ، سلطان ، پدر را به جای آوردی ، اکنون به فرمان ما یک روز بباش که باشد به غلط نشان خانه بداده باشند، تا همه سرایها و خانه ها به تو نمایند.» گفت:«فرمانبردارم، هرچند بنده را این مثال نداده اند.»... یک یک جای بدو نمودند تا جمله بدید و مقررگشت که هیچ خانه نیست برآن جمله که اِنها کرده بودند...و چون خیلتاش به غزنین رسید و آنچه رفته بود به تمامی بازگفت ... امیر محمود گفت، رحمته الله علیه:
« براین فرزند من دروغ ها بسیار گویند .» ودیگر آن جست و جویها فرا برید.
----
برگرفته از «گزیده تاریخ بیهقی» /ابولفضل بیهقی ؛ به کوشش دکتر دبیر سیاقی /شرکت سهامی کتاب های جیبی 2536 تهران
------
شعری از رهی معیری
این شعر در دستگاه دشتی، با صدای مرضیه، از ساختههای استاد تجویدی اجرا گردید
دیدی که رسوا شد دلم، غرق تمنا شد دلم
دیدی که من با این دل بی آرزو عاشق شدم
با آن همه آزادگی، بر زلف او عاشق شدم
ای وای اگر صیاد من، غافل شود از یاد من، قدرم نداند
فریاد اگر از کوی خود، وز رشتهی گیسوی خود، بازم رهاند
در پیش بی دردان چرا، فریاد بیحاصل کنم
گر شکوهای دارم ز دل، با یار صاحبدل کنم
وای ز دردی که درمان ندارد
فتادم به راهی که پایان ندارد
شنیدم بوی او، مستانه رفتم سوی او
تا چون غبار کوی او، در کوی جان منزل کند
وای ز دردی که درمان ندارد
فتادم به راهی که پایان ندارد
دیدی که رسوا شد دلم، غرق تمنا شد دلم
دیدی که در گرداب غم، از فتنهی گردون رهی
افتادم و سرگشته چون، امواج دریا شد دلم
دیدی که رسوا شد دلم، غرق تمنا شد دلم
نظرات ()


